#قطب_احساس_پارت_177

- به دل نگرفتم که ببخشم.
کمرش را نوازش کرد و گفت:
- بگو گلبرگم، بگو و آرومم کن.
میدانست منظورش چیست، زمزمه کرد:
- من دوستت دارم بنیامین، خیلی هم دوستت دارم
طبق عادت، چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید.
درحال خودشان بودند که در باز شد و صدای عمو ایرج آمد:
- بنیامین این...
حرفش نصفه ماند.
گلبرگ خودش را از آغوش بنیامین بیرون کشید، سرش را پایین انداخت و گفت:
- سلام عمو جوننگاه دانلود رمان قطب احساس |

- سلام دخترم، تو اینجایی؟!
بنیامین دستی به موهایش کشید و گفت:
- کاری داشتین ایرج خان؟
عمو ایرج نگاهی به بنیامین انداخت، پروندهها را به سمتش گرفت و گفت:
- پروندههای امور مالی شرکت
سپس زیر گوش بنیامین چیزی گفت که بنیامین دستی به لبهایش که آثار قرمزی رویش بود کشید.
گلبرگ دویدن خون به صورتش را حس کرد.
عمو ایرج به سمت در رفت و گفت:

romangram.com | @romangram_com