#قطب_احساس_پارت_176
- جز تو کس دیگهای ندارم که منتظرش باشم.
سرش را بلند کرد و بنیامین را نگاه کرد.
او هم به گلبرگ خیره شد و کم کم اخمهایش در هم رفت، کمی از او فاصله گرفت.
گلبرگ متعجب گفت:
- چیزی شده بنیا...
با دادش خفه شد:
- تو این طوری میری دانشگاه؟
ترسیده گفت:
- چطوری؟
- با اون رژ قرمز.
به سمتش رفت ، دستهایش را دور کمر بنیامین حلقه کرد و گفت:
- الان برای تو زدم.
بنیامین چند ثانیهای خیره نگاهش کرد و اخمهایش باز شد، سرش را پایین آورد و کمر گلبرگ را گرفت.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
بـ ــوسههایش همه حسهای بد را از گلبرگ دور میکرد.
گلبرگ نمیتوانست منکر این شود که لذت میبرد از غیرتش.
سرش را کمی عقب کشید، از هم جدا شدند.
زیر گوش گلبرگ زمزمه کرد:
- ببخش سرت داد زدم برگِ گلم.
گلبرگ در تیلههای مشکی بنیامین زل زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com