#قطب_احساس_پارت_175
جلوی شرکت روی ترمز زد.
گلبرگ خداحافظی کرد و پیاده شد.
وارد آسانسور شد، نگاهی به خودش در آینه انداخت.
مانتوی سورمهای رنگی را که چند شب پیش همراه بنیامین خریده بود به تن داشت، جنس لَختی داشت و
سنگدوزیهای یقه و آستینهایش بسیار زیبایش کرده بود، جین مشکی و مقنعه همرنگش تیپش را کامل کرده بود.
از درون کولهاش رژ قرمز رنگش را بیرون آورد و به آرامی لبهایش را رنگ داد.
در آسانسور باز شد و بیرون رفت.
سلامی به آرش کرد و بدون توجه به اتاق عمو ایرج به سمت اتاق بنیامین رفت، تقهای به در زد که صدای جدی بنیامین
در گوشش پیچید:
- بفرمایید؟
در را باز کرد، سرش را داخل برد و گفت:
- مهمون نمیخوای؟
با شنیدن صدای گلبرگ سر بلند کرد.
گلبرگ کامل وارد اتاق شد و در را بست.
بنیامین از روی صندلی بلند شد و گفت:نگاه دانلود رمان قطب احساس |
- تویی گلبرگم؟!
- منتظره کس دیگهای بودی؟
با چند قدم خودش را به گلبرگ رساند.
درآغوش کشیدش و گفت:
romangram.com | @romangram_com