#قطب_احساس_پارت_174

گلبرگ اخمی کرد و همانطور که بلند میشدگفت:
- خوب بگین تا بدونه، راستی نامزدیت کیه؟
سه تا انگشتش را باز کرد و گفت:
- سه روزه دیگه.
- باشه میام ، فعلا.
ترلان بلند شد و گفت:
- صبر کن، من میخوام برم خونه میرسونمت.
با هم از دانشگاه خارج شدند.
وارد ماشین که شدند ترلان هنوز اخم داشت، گلبرگ خندید و گفت:
- بازکن اون سگرمههات رو.
عصبی گفت:
- این چه جشن مزخرفیه دیگه؟ جدا از مختلط بودنش، من پارتنر از کجا جور کنم؟
گلبرگ بر پیشانیاش زد و گفت:
- وای فکر مختلط بودنش رو نکردم، محاله بنیامین بذاره بیام.
- پس باید بیخیالش بشیم.
- پریا ناراحت میشه.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- چهکار کنیم؟ آقای غیرتی شما که نمیذاره، من هم که اگه بابام راضی بشه که شرکت کنم، ترشیدهم و پارتنر ندارم،
چطور پاشیم بریم؟
گلبرگ شانهای بالا انداخت، باید راهی برای متقاعد کردن بنیامین پیدا میکرد.

romangram.com | @romangram_com