#قطب_احساس_پارت_172

بعد رو کرد به ترلان و ادامه داد:
- تو هم باید یک پارتنر برای خودت جور کنی، به خواستهی کامین هیچ خانوادهای به جز خانوادههای خودمون تو جشن
شرکت نمیکنن و دخترها و پسرها هم باید جفت باشن، کامین این طوری دوست داره.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

ترلان با ناراحتی گفت:
- من که کسی رو ندارم.
پریا: خوب اون مشکل خودته!
- میشه با صالح بیام؟
پریا چپ چپ نگاهش و گفت:
- اون بچه که ۷سال از خودت کوچیکتره، به من ربطی نداره، یکی رو تا اون روز پیدا کن.
وارد سلف شدند، آن دو نشستند و پریا رفت و سه لیوان آب طالبی گرفت و برگشت.
ترلان اخمهایش در هم بود، گلبرگ رو به پریا گفت:
- حالا نمیشه این بار کوتاه بیای و بذاری ترلان تنها بیاد؟
پریا ابرویی بالا انداخت و گفت:
- کامین ناراحت میشه؛ ولی میتونم یکی از دوستهای کامین رو براش جور کنم.
ترلان با عصبانیت ساختگی گفت:
- نخیر لازم نکرده، خودم یه خاکی تو سرم میریزم.
صدای زنگ موبایل گلبرگ بلند شد.
گوشی را از جیب مانتویش درآورد و دکمه اتصال را زد: جانم؟
صدای بنیامین در گوشی پیچید:

romangram.com | @romangram_com