#قطب_احساس_پارت_171
گلبرگ بلند شد وگفت:
- اولا بنیامین نه و آقا بنیامین، ثانیا بترکه چشم حسود.
ترلان با چشمهای گرد شده نگاهش کرد و گفت:
- نه شوهرداری بهت ساخته، بیا بریم سلف یه چیزی بخوریم.
هنوز از کلاس بیرون نرفته بودند که پریا با هیجان جلویشان را گرفت، متعجب نگاهش کردند.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
پریا نفسزنان گفت:
- بالاخره تموم شد.
- چی تموم شد؟
کارتی سمتشان گرفت و گفت:
- مقدمات نامزدی چیده شد.
ترلان جیغ خفهای کشید و پریا را در آغوش گرفت و گفت:
- وای باورم نمیشه، امیدوارم خوشبخت بشی.
نگاهی به گلبرگ انداخت، چشمکی زد و گفت:
- به جذابی آقا بنیامین که نیست؛ ولی هر چی نباشه پسرِ رئیس دانشگاهه.
گلبرگ خندید و گفت:
- مبارک باشه پریاجون.
هر سه به سمت سلف حرکت کردند.
پریا یک کارت سمت گلبرگ و یک کارت سمت ترلان گرفت و درحالی که مخاطبش گلبرگ بود گفت:
- تو با آقا بنیامین بیا.
romangram.com | @romangram_com