#قطب_احساس_پارت_170

نگاهش را از دیوار نگرفت، میخواست بمیرد وقتی عشقش با مردی جز او ازدواج کرده بود.
قطره اشک سمجی روی گونهاش نشست، داغیاش صورتش را سوزاند؛ اما نمیتوانست پاک کند آن را،
دستش توانش را نداشت.
صدای آه کوروش آمد.
آه کشیدن هم داشت زندگیاش.
کروش قاشق را در ظرف رها کرد و با قدمهای سریع از اتاق خارج شد.
و باز هم سمیر ماند و تنهایینگاه دانلود رمان قطب احساس |

***
کلاس خسته کنندهای بود.
بعد از کلاس میشدآثار خستگی را در چهرهی همه مشاهده کرد.
ترلان طرهای از موهایش را که روی صورتش ریخته بود پوف کرد که به هوا رفت و دوباره روی صورتش برگشت.
گلبرگ خندید و گفت:
- بچه شدی ترلان؟!
ترلان بلند شد، دستی به کمرش کشید وگفت:
- خسته شدم گلبرگ، این استادِ خرفت هم خیلی حرف میزنه ها!
خندهاش شدت گرفت وگفت:
- خیلی دیوونهای.
ترلان شکلکی درآورد و گفت:
- خوش خنده شدی، بنیامین آدمت کرده!

romangram.com | @romangram_com