#قطب_احساس_پارت_169

- سلام خوبین؟
دختر سرش را پایین انداخت و گفت:
- بله ممنون، ببخشید مادرتون این رو...
و ظرف غذایی به سمتش گرفت و ادامه داد:
- دادن گفتن با بچهها میخواین برین بیرون گرسنه نمونین.
سمیر در حالی که نمیتوانست نگاه از چهره جذابش بگیرد، ظرف غذا را گرفت و گفت:
- ممنون
- خواهش میکنم، با اجازه.
و با قدمهای سریع از او دور شد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

این همان دختری بود که او را سمیر میخواند و با او خاله بازی میکرد؟! در این دو سالی که سربازی رفته بود چقدر بزرگ
شده بود.
لبخندی زد، این چشمها را شب و روز عبادت میکرد.
صدای ماهان آمد:
- سمیر بیا دیگه، باز این دختر رو دیدی مات موندی؟
نگاهش کرد و گفت:
- تو چه میدونی عشق چیه؟ زندگیمه این دختر.
هنوز چشمش به مسیری بود که او ازش گذشت، عاشق تر از من هم بود؟!
با صدای کوروش از خاطرات بیرون آمد:
- سمیرجان یک لقمه غذا بخور، این جوری که میمیری.

romangram.com | @romangram_com