#قطب_احساس_پارت_168

- باشه.
ناخواسته خم شد و بـ ــوسهای روی پیشانیاش کاشت.
به سمت فرهاد رفت که پسر با اخم گفت:
- خجالت بکش پسر ۹۷سالته هنوز با این دختر خاله بازی میکنی؟
سمیر لبخندی زد، او چه میدانست قلبش چگونه برای آن دختر میتپد؟!
***
بدنش شروع به لرزش کرد، خارج شدن مایع گرمی از دهانش را احساس میکرد.
پرستارها داخل ریختند و دست و پایش را محکم گرفتند.
گیج بود و به سختی تشخیص میداد محیط اطرافش را؛ اما خوب میتوانست ببیند کوروش را که از پشت پنجره مردانه
اشک میریزد.
سوزش دستش را حس میکرد، صدایی در گلو نداشت تا داد بزند، لرزش بدنش کمتر شد و کم کم به خوب رفت.
چشم که باز کرد، نور مهتابی چشمش را زد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

خودش را با دستهایش بالا کشید، کوروش به سمتش آمد و با لبخند گفت:
- بیدارشدی سمیر؟
سمیر نگاهش را به روبرو دوخت، بر دیوارِ سفیدِ اتاق دختر ۹۲سالهای را میدید که به سمتش میآمد.
هیجان زده از روی نیمکت بلند شد و توجهی نکرد به دوستانش که میگفتند باز سمیر این دختر رو دید.
چند قدمی به سمتش رفت، ایستاد و گفت:
- سلام.
سمیر لبخندی زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com