#قطب_احساس_پارت_167
کمی نگاهش کرد و گفت:
- خب باشه تو بابا، باشه.
بعد عروسکش را در بغل سمیر گذاشت و گفت:
- تو بخوابونش تا من برم ناهار درست کنم.
و از روی زیرانداز گوشه حیاط بلند شد و به سمت درختی رفت و طوری وانمود کرد که انگار دارد غذا درست میکند.
سمیر عروسک را در بغلش فشرد و با لذت تک تک حرکاتش را از نظر گذراند، چه داشت این دختر که در سن ۹۰
سالگی، میبرد دلش را؟!
دخترک به سمتش آمد، تکه سنگی جلویش گذاشت و گفت:
- بخور توش غذا داره.
سپس اخم کرد و ادامه داد:
- اِ سمیر بچهمون رو خفه کردی، این قدر فشارش نده.
این قلب سمیر بود که با بچهمون گفتنش این گونه به تپش افتاد!
عروسک را روی زمین گذاشت و گفت:
- بفرما گرفت خوابید.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
لبخند شیرینی زد و گفت:
- آفرین، بابای خوبی هستی.
صدای فرهاد که سمیر را مخاطب قرار میداد باعث شد بلند شود، سمیر با لبخند رو به دخترک گفت:
- من برم، زود میام باشه؟
سرش را کمی کج کرد و مظلوم گفت:
romangram.com | @romangram_com