#قطب_احساس_پارت_166

یعنی اینقدر تنها بود که با شنیدن دوستت دارم از زبان گلبرگ آرام میشد؟!
گلبرگ دستش را در موهای بنیامین فرو کرد که لبخندش عمیقتر شد.
در دل اعتراف کرد دوست دارد این مرد حسود و خودخواه را.
***
نگاهش کرد، دلبرانه میخندید.
موهای مواج قهوهای رنگش با حرکت باد به هوا میرفت، عروسکش را برداشت و جدا از دیگران گوشهای نشست.
مادرانه عروسکش را تاب میداد و نوازش میکرد، دل پسر ضعف میرفت برای لبخندهایش.
به سمتش رفت، کنارش نشست.
دخترک نگاهی بهش انداخت که پسر گفت:
- چهکار میکنی؟
با لحن شیرین بچگانهاش گفت:
- دارم عروسکم رو میخوابونم.
تکهای از موهایش را دور انگشتش پیچاند و گفت:
- چرا با دوستت بازی نمیکنی؟
اخم بامزهای کرد و گفت:
- قهر کردیم.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- چرا؟
- چون بهش گفتم بذار من مامان باشم تو بابا، اون قبول نکرد.
- دوست داری من بابا باشم؟!

romangram.com | @romangram_com