#قطب_احساس_پارت_165
آرام گفت:
- یادم میدی پات رو باز کنم؟
گلبرگ را کنار خود روی تخت نشاند وگیرههای پایش را باز کرد و پایش را کنار گذاشت.
خوب بود که زانو داشت و میتوانست بلند شود و بنشیند.
دراز کشید و گلبرگ را در آغوش گرفت.
گلبرگ سرش را روی بازویش گذاشت که بنیامین گفت:
- اون مرتیکه رو دوست نداشتی؟
گلبرگ متعجب پرسید:
- مرتیکه کیه؟!
انگار برای بنیامین سخت بود به زبان آوردن حرفی که میخواست بگوید.
با فکر اینکه آن مرد سعید است، گلبرگ اخم کرد و گفت:
- من هیچ وقت سعید رو دوست نداشتم.
بنیامین انگشتش را روی لبش گذاشت و گفت:
- دیگه هیچ وقت اسمش رو نیار متوجه شدی؟
گلبرگ در چشمانش زل زد و گفت: چشم.
پیشانیاش را بوسید و لب زد:
- اگر دوستش میداشتی که ازش جدا نمیشدی! سوال احمقانهای پرسیدم، تو فقط من رو دوست داری، مگه نه؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |
سری به علامت مثبت تکان داد که بنیامین لبخندی زد و چشمانش را بست.
romangram.com | @romangram_com