#قطب_احساس_پارت_164
سری به علامت مثبت تکان داد که گلبرگ جلوی پایش نشست و زمزمه کرد:
- دیشب که باز نکردی.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
و نگاهش کرد.
بنیامین در سکوت خیرهاش شده بود.
گلبرگ پاچه شلوارش را به سختی بالا داد و گفت:
- یادم میدی بازش کنم؟
- چرا؟
با لحن لوسی گفت:
- چون میخوام از این به بعد من پات رو بازو بسته کنم.
بنیامین بیاختیار شد، بازوهایش را گرفت و او را روی پایش نشاند.
دستش را نوازشگرانه روی گونهی گلبرگ کشید و گفت:
- نمیذارم هیچ کس تو رو ازم بگیره، حتی خودت.
گلبرگ دستهایش را دور گردن همسرش حلقه کرد و گفت:
- قرار نیست کسی من رو ازت بگیره.
- بگو گلبرگ، بگو دوستم داری.
- دوستت دارم، دوستت دارم بنیامین
با لذت چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید، هرگاه آرامش میگرفت این گونه چشمهایش را میبست.
گلبرگ روزی هزار بار اعتراف میکرد او با سعید متفاوت است و بعد از شش ماه آرامش گرفت.
او هیچ گاه اجازه نداد سعید نزدیکش شود؛ اما در برابر بنیامین بیاختیار بود.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
romangram.com | @romangram_com