#قطب_احساس_پارت_163

با کمک مادر سفره را جمع کردند.
بنیامین به سختی بلند شد و به اتاق رفت.
گلبرگ میخواست ظرفها را بشوید که مادرش گفت:
- تو برو پیش شوهرت، من میشورم.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

به سمت اتاق رفت، بنیامین پاچه شلوارش را بالا زده بود، با دیدن گلبرگ هول شد و خواست پاچه شلوارش را پایین
بکشد که گلبرگ به سمتش رفت و گفت:
- بنیامین
عصبی شلوارش را رها کرد و گفت: بله؟
- چرا این طوری رفتار میکنی؟
کلافه گفت: میترسم.
- از چی؟
- از این که به خاطر پام تنهام بذاری، کاری که خیلیها کردن.
گلبرگ سرش را روی شانهی بنیامین گذاشت، دستش را نوازش گونه روی پای مصنوعیاش کشید و گفت:
- من هیچ وقت تنهات نمیذارم بنیامین.
بنایمن دستش را در موهای گلبرگ فرو برد و پرسید:
- راست میگی؟
- من هیچ وقت دروغ نمیگم.
گلبرگ سرش را بلند کرد تا لبخند بنیامین را ببیند، آرام گفت:
- موقع خواب پات رو باز میکنی؟

romangram.com | @romangram_com