#قطب_احساس_پارت_162

مادر هنوز در آشپرخانه بود.
دستش را به مبل گرفت و به سختی روی زمین نشست و پایش را دراز کرد.
گلبرگ متوجه شد، مشکل پایش است. برای اینکه حس بدش را از بین ببرد به او نزدیک شد، خودش را در آغوشش
جای داد و گفت:
- بنیامین
بنیامین دستهایش را محکم دورش حلقه کرد: جونم؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- تو غذا چی بیشتر دوست داری؟
گونهاش را بوسید وگفت: ماکارونی.
صدای مادر از کنار سفره آمد:
- پس بیچاره شدی؛ چون ماکارونیهای گلبرگ خیلی عجیب و وحشتناکه.
گلبرگ با خجالت خواست از آغوشش بیرون بیاید که بنیامین محکمتر گرفتش، آرام لب زد:
- زشته بنیامین
بنیامین بیپروا با صدای بلند گفت:
- چی زشته؟ زنمی.
مادر ریز ریز خندید و مشغول غذا خوردن شد.
گلبرگ لقمهای گرفت و داد به بنیامین و گفت:
- من رو ول کن، این رو بگیر.
بنیامین یکی دستش را از دور گلبرگ باز کرد، لقمه را گرفت و با اشتها خورد.
تا آخر غذا گلبرگ را در آغوش گرفت و او هم بدون اعتراض هم برای خودش لقمه گرفت و هم برای همسرش.

romangram.com | @romangram_com