#قطب_احساس_پارت_161
- مهم نیست.
و دوباره روی تخت نشست.
- یه لحظه بشین الان میام
گلبرگ از اتاق بیرون رفت، وارد اتاق مادر شد.
بعد از سه سال هنوز لباسهای پدر سر جایش بود.
تیشرتی مشکی رنگ به همراه شلوار گرمکن سفیدی برداشت و به اتاق بازگشت.
لباسها را جلوی بنیامین گرفت و گفت:
- بپوششون.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
- ممنون.
از کشوی دراور شلوار دامنی سفیدش را بیرون کشید و وارد حمام شد.
بااین لباس عروسکی سفید رنگ زیبا بود.
از حمام که بیرون آمد بنیامین تیشرت را پوشیده بود اما شلوار را روی تاج تخت انداخته بود، پرسید:
- چرا شلوار رو نپوشیدی؟
بنیامین سرش را به طرفین چرخاند و گفت:
- نمیخواد راحتم.
شانهای بالا انداخت و با هم از اتاق خارج شدند.
مادر سفره را پهن کرده بود.
گلبرگ کنار سفره نشست و به بنیامین که با استیصال به سفره نگاه میانداخت نگاه کرد و گفت:
- چیزی شده؟
romangram.com | @romangram_com