#قطب_احساس_پارت_160
- میخواستم امشب بگم.
مانتویش را درآورد، بلوز آستین سه رب عروسکی تنش بود
روبروی آینه ایستاد، موهایش را دم موشی دو طرف سرش بست.
بنیامین با لذت خندید و گفت:
- شبیه بچهها شدی
از آینه نگاهش کرد، بنیامین پشتش ایستاده بود، گلبرگ گفت:
- بچه هستم.
بنیامین دستش را دوره کمر گلبرگ حلقه کرد و گفت:
- خانم خودمی، دوران بچگی تموم شد.
لبخندی زد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
- بوتیکت رو چهکار میکنی؟
بنیامین همان طور که از آینه به او زل زده بود گفت:
- جمعش میکنم، میخوام کنار تو باشم.
- بنیامین؟
- جانم؟
چقدر لذت بخش بود جانم گفتنهایش
در آغوشش چرخید، به چشمان رنگ شبش زل زد و گفت:
- چرا این قدر با دانیال مشکل داری؟
اخمی کرد و حلقه دستش را از دور کمر گلبرگ باز کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com