#قطب_احساس_پارت_159
گلبرگ دستش را گرفت و همان طور که از پلهها بالا میرفتند گفت:
- خودم درستش میکنم.
وارد خانه شدند، مادر با دیدن بنیامین با هیجان به استقبالش آمد و گفت:
- خوش اومدی پسرم، خبر میدادی یه شام خوب درست میکردم.
بنیامین بوی کوکوی سبزی را به ریههایش کشید وگفت:
- همین هم خوبه، آخرین باری رو که غذای خونگی خوردم رو یادم نمیاد.
گلبرگ سرش را کج کرد و گفت:
- من دستپختم خیلی خوبه ها.
چشمهای بنیامین از شادی برق زد و گفت:
- به اونجاشم میرسیم.
مادر تعارفی کرد و گفت:
- بیا بشین پسرم، برات چایی بیارم.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
گلبرگ دست بنیامین را رها کرد و به سمت اتاقش رفت.
خواست در را ببندد که بنیامین را در چهارچوب در دید، خندهاش گرفت.
- اومدی تو اتاق چه کار؟برو تو پذیرایی تا بیام.
بنیامین وارد اتاق شد، روی تخت نشست و گفت:
- هرجا تو باشی من هم همونجام.
دکمههای مانتویش را باز کرد و لب زد:
- چرا نگفتی قراره به عنوان حسابدار بیای شرکت؟
romangram.com | @romangram_com