#قطب_احساس_پارت_158

به سمت خانه حرکت کرد، تا آنجا حرفی میانشان صورت نگرفت.
جلوی خانه روی ترمز زد و گفت:
- رسیدیم.
گلبرگ در را باز کرد که بنیامین صدایش زد:گلبرگ
چرخید سمتش و ناخواسته گفت: جانم؟
بنیامین لبخند عمیقی زد و گفت:
- فدای جانم گفتنهات.
سرش را پایین انداخت که بنیامین ادامه داد:
- به نظرت مادرت ناراحت میشه اگه امشب خونهتون باشم؟!
- امشب؟!
- آره، از تنهایی، از پا گذاشتن تو اون خونه که روح نداره بیزارم.
گلبرگ لبخندی زد و گفت: بیا بریم.
بنیامین باهیجان از ماشین پیاده شد.
چقدر مردش تنها بود!نگاه دانلود رمان قطب احساس |

وارد خانه شدند، بنیامین با ذوق گفت:
- چقدر حیاط خونهتون رو دوست دارم.
- خونهی تو حیاط نداره؟
پوزخندی زد و گفت:
- داره، خیلی هم بزرگه، ولی نه دنجه و نه باصفا.

romangram.com | @romangram_com