#قطب_احساس_پارت_157
- شبه، بذار برسونمت.
- بنیامین پایینه.
لبخندش عمیقتر شد و گفت:
- برو دخترم
- خدانگهدار
از اتاق و بعد هم از شرکت بیرون رفت.
بنیامین طبقه معمول به ماشین تکیه داده بود، به سمتش رفت و گفت:سلام
- سلام عزیزم
در شاگرد را برایش باز کرد و گفت: بشین
سوارشد، بنیامین هم در ماشین نشست و گفت:
- خب، شام کجا بریم؟
گلبرگ با عجز نگاهش کرد و گفت: بنیامین
- جونم؟
- میشه بذاریم یه شب دیگه؟
- چرا؟
- خستهامنگاه دانلود رمان قطب احساس |
بنیامین نگاهی در چشمان خمارش انداخت، لبخندی زد و گفت:
- باشه گلم.
- ممنون.
romangram.com | @romangram_com