#قطب_احساس_پارت_156


- با کی؟
- با یکی از مدیرهای شرکت تجاری کیش.
- کِی؟
- یک ساعت دیگه.
- آره فراموش کرده بودم، باشه.
و به اتاقش رفت.
تا ساعت نُه گلبرگ در شرکت بود که موبایلش زنگ خورد.
بنیامین بود، جواب دادم: الو؟
- سلام گلبرگم.
- سلام.
- جلوی شرکت منتظرتم.
- چرا اومدی جلوی شرکت؟
- اومدم با هم بریم شام بخوریم.
- باشه الان میام.
- منتظرتم.
قطع کرد و به سمت اتاق عمو ایرج رفت.
تقهای به در زد و وارد شد، ایرج با لبخند نگاهش کرد که گفت:نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- میشه من دیگه برم؟

romangram.com | @romangram_com