#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_280
-وای اصلا نمیتونم باور کنم همه چی درست شد گیج شده بودم:
-چی درست شد؟ نوید اومد خواستگاریت؟؟؟ انقدر خوشحالی ؟ خوب خواهر من
این که انقدر خوشحالی نداره من یکی بهتر از نویدت و دارم به کجا رسیدم دوباره
جیغ بلندی کشید که پرده گوشم پراه شد:
-اه یاسی چته ، کر شدم
-خاک تو سرت کنن که نمیذاری حرف بزنم ، احمق جون سهیل رضایت داده که
باهات حرف بزنه ، مثل اینکه شوکی که بهش وارد کردی جواب داده ، دکترش
میگفت ، تو این مدت خیلی حالش بهتر شده ، از شوک در اومده و گریه مییکنه.
انقدر جا خورده بودم که نمیتونستم حرف بزنم ، واقعا خوشحال بودم و دوست
داشتم با تموم وجودم جیغ بزنم -الووووووو آیی کجا رفتی دختر؟
-داری...داری دروغ میگی
-وای آیناز دروغم چیه حاضر شو دارم میام دنبالت بریم پیشش
نفهمیدم چجوری حاضر شدم ، واسه آرتام دلیل آوردم که واسه یاسی خواستگار
اومده و اونم میخواد واسم تعریف کنه .
انقدر مسخره بازی در آورد:
که ما پسرا آخر ،سر از کار شما در نیاوردیم ، با دست پس میزنید با پا پیش
میکشید ، واستون خواستگار میاد خوشحالین ، وقتی نمیاد میگین اصلا قصد
ازدواج نداریم. اعجوبه این به خدا اومدم بزنمش که یاسی تک زد ، فحشی نثار روی
ماهش کردم و پریدم پایین.
توراه یاسی هی حرف میزد و من فقط به این فکر میکردم که به سهیل چی بگم ،
چجوری ازش کمک بخوام . یاسیم وقتی دید به حرفاش گوش نمیدم ساکت شد و
حواسش و به رانندگیش داد.
با کمک پرستار به اتاقش رفتم ، در و باز کردم ، رو صندلی نشسته بود و به پنجره زل
زده بود. دلم واسش میسوخت ولی سهیل باید بفهمه که دیگه آتوسایی نیست ،
باید بفهمه زندگی هنوز ادامه داره و اینجور اذیت کردن خودش فقط به ضرر خودش
و خانوادشه و هیچ تاثیری روی زن خیانت کارش نداره.
جلو رفتم و روی صندلی کنارش نشستم ، زل زدم به صورتش:
-سلام آقا سهیل
romangram.com | @romangram_com