#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_281
با مکث برگشت سمتم بهم نگاه کرد با دقت ، بعد چند دقیقه ای که من و خوب
آنالیز کزد گفت:
-تو زن آرتامی؟ زن برادر من؟ لبخند ملایمی زدم و گفتم:
-بله من آینازم ، آیناز رادش همسر آرتام ، آرتام تاجیک ، دوست و برادر شما از جاش
بلند شد و به سمت پنجره رفت:
-اگه بهت گفتم بیای اینجا واسه اینه که دوست ندارم زندگی یکی دیگه هم مثل من
تباه بشه ، دوست ندارم اون علاوه بر اینکه زندگی من و خراب کرد زندگی تو و از همه
مهمتر آرتام و تباه کنه.
لبخند بیجونی زدم ، خیلی به خودش فشار میاورد تا حرف بزنه ، ته صداش بغض
داشت ولی سعی میکرد مقتدر حرف بزنه ، مثل آرتام
-تموم زندگی من و میدونی ولی یک چیزی رو نمیدونی چون هیچ کس نمیدونه ،
برگشت سمت من به دیوار تکیه داد و به سقف خیره شد:
-من آتوسا رو میپرستیدم ، دختری بود که همه چی داشت ، زیبایی ، هوش ، لوندی ،
همه پسرا دانشگاه عاشقش بودن ، همه یکجورایی بهش نخ میدادن ولی از بین همه
یک نفر بود که از آتوسا بدش میومد و محل سگ بهش نمیداد ، اونم آرتام بود ...
هه و نگاه آتوسا هم فقط به آرتام بود .
ولی من دلم و باخته بودم ، با اینکه میدیدم آتوسا از من خوشش نمیاد ، حس
میکردم آرتام و فقط میبینه ولی بازم میخواستمش ، شده بود واسم یک آرزو هرشب
فقط با یاد اون بود که میتونستم بخوابم .
هر روز زود بیدار میشدم که سریع برم دم خونشون و از اونجا تا دانشگاه تعقیبش
کنم ، تو راه میدیمش پسرا چجوری نگاش میکنن ، میدیدم بهش شماره میدادن ،
ولی آتوسا جواب رد به سینه همشون میزد ، اولا فکر میکردم که این از با حجب و
حیا بودنشه ، ولی بعدا فهمیدم که این بخاطر عشقی که داره .
نفس عمیقی کشید و قطره اشکی از گوشه چشمش چکید ، رو زمین سر خورد و
ادامه داد:
-اون عاشق برادرم ، الگو جوونیم شده بود و من بازم دنبالش بودم ، وقتی فهمیدم با
آرتام تو یک پروژه افتاده سوختم ، آتیش گرفتم ولی برای اولین به برادرم حسادت
کردم.
romangram.com | @romangram_com