#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_278

به نمایش گذاشته بود ، تاپ دکلتمم که جای سینش باز بود و قشنگ ....
بلهههههههه
صدای در اومد ، همینطور که نشسته بودم بی توجه به اینکه آرتام اومده خودم و
تکون میدادم و رو کاغذ لیست میکردم...
آرتام:
خسته ماشین و پارک کردم ، به ماشینش که تو پارکینگ بود نگاه کردم ، امروز چقدر
زود اومده مگه دانشگاه نداشته ، هنوز گیج بودم ، امروز رایان راد یکی از دوستای
قدیمیم اومده بود شرکتم واسه همکاری ، وقتی داشت میرفت گفت:
-راستی آرتام جان ، خانوم رادش و سلام برسونید.
از فکر اومده بودم بیرون ومیخکوب فرشته کوچولویی بودم که خودش و رو مبل
انداخته بود و پاهاش و تکون میداد
، دامن کوتاش بالا رفته بود ، گودی کمرش بیشتر تو چشم میومد ، آب دهنم و قورت
دادم ، قدم به قدم بهش نزدیک میشدم ، پس کی مال من میشی دختر کوچولو ، کی
میتونم بهت بگم که تنها زنی که تو قلب منه فقط تویی ، کی میتونم بهت بفهمونم

که آتوسا هیچ نقشی تو زندگیم نداره فقط وسیله ای واسه انتقام ، انتقام از زنی که
بهترین دوستم و بدبخت کرد ، برادرم و گوشه تیمارستان برد.
به سمتش رفتم یکم سر و صدا کردم که متوجه حضورم شه ، ولی انگار نه انگار که
منم هستم ، همینطور با خودکار چیزی رو کاغذ مینوشت و پاهای خوش فرمش و
تکون میداد.
رفتم بالا سرش ایستادم ، بازم نگام نکرد ، یاد اون روزی افتادم که آتوسا رو تو خونه
دیده بود ، غم چشاش و دیدم ولی لبخند زد ، دیدم شکست ولی خودش و خونسرد
نشون داد ، دیدم که وقتی آتوسا واسه اینکه حرصش بده با منظور بهش گفت که
ازش به نحو احسنت پذیرایی کردم ، داغون شد ولی بازم چیزی نگفت . وقتی روبروم
ایستاد و گفت فقط به خاطر شرط داره تحمل میکنه وقتی زد رو قلبم و گفت کاری
میکنه زندگیم که هیچ قلبم و به نامش کنم . میخواستم بکشمش تو بغلم و بهش
بگم که خیلی وقته قلبم به نامت شده ولی رفته بود ، دوباره به اون اتاق پناه برده بود .
دوباره چشم به پاهاش افتاد سریع خم شدم و کمرش و گرفتم و بلندش کردم اونم که
انتظار نداشت جیغی کشید و دستاش و دور گردنم حلقه کرد:

romangram.com | @romangram_com