#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_277

-چرا اینا رو واسه من تعریف میکنی ؟ واسه منی که جون همدرد بودن ندارم ، چون
کسی واسم همدردی نکرد ، از اینجا برو و دیگه برنگرد.
از جاش بلند شد ، ژاکتم و رو سنگ گذاشت ، 6قدم برداشت ، از جام بلند شدم داد
زدم ، داد زدم از تمام وجودم:
-به تو میگم چون تو تنها کسی هستی که میتونی کمکم کنی تو تنها کسی هستی
که درکم میکنی ، لعنتی تو تنها کسی هستی که میشناسیش شوهر من و اون زن و.
ایستاد ، با مکث با شک برگشت ، با چشایی که هیستریک ریز شده بودن بهم نگاه
کرد ، بدنش میلرزید و نگام میکردو من بیرحمانه داد زدم برای بار آخر با فریاد گفتم:
-شوهر من ، برادر تو بهترین دوست تو آرتامه ، آرتام تاجیک ، و زنی که داره زندگیم و
به تاراج میبره ، عشق قدیمی توئه ، همسرتو آتوساااااااااااااا.
بدنش میلرزید و چشاش قرمز شده بود ، لباش کبود بود و میلرزید ، با ترس قدمی
سمتش برداشتم که افتاد روی زمین به سمتش رفتم و گریه کردم:،
-تورو خدا آقا سهیل تو تنها کسی هستی که میتونی کمکم کنی خواهش میکنم من
فقط 6هفته فرصت دارم زندگیم و نجات بدم کمک کن.
اشک میریخت و میلرزید و نگاهش رو من میخکوب بود . چند تا پرستار به سمتمون
اومدن ، سهیل و بردن ، نگاه آخرش به من بود ، و نگاه من که سراسر خواهش بود.
------------------------------------

6روز گذشته بود و من هر روز به دیدن سهیل میرفتم ولی اون به هیچ وجه
نیخواست کسی رو ببینه ، دیگه انقدر غصه خورده بودم کاملا رو به افسردگی بودم.
هرروز بچه ها بهم سرمیزدن، مامانمم همش زنگ میزد که چرا نمیرم پیشش ، فرزانه
جونم هر روز زنگ میزد که چرا بهمون سر نمیزنین ، شما از ما بدتون میاد ، هزار تا
دلیل آوردم که به خدا درگیر درسام ، آرتامم کارای شرکتش درگیرش کرده ، بالاخره
باور کرد.
تصمیم گرفتم واسه 6روز قبل از عید دعوتشون کنم خونمون ، از وقتی ازدواج کرده
بودیم یک مهمونی نگرفته بودم . خوبیشم این بود که خاله هاش همه دست جمعی
مسافرت بودن و در نتیجه زیاد هم شلوغ نبود .
با سردرگمی نشسته بودم و لیست میکردم که چی میخوام واسه مهمونی ، خودم رو
مبل انداخته بودم و پاهام و تکون میدادم ، دامن کوتاهم بالا رفته بود و تمام هیکلم و

romangram.com | @romangram_com