#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_270

شده بود پاک کردم ، هنوز دستم و نکشیده بودم که بوسه ای نرم رو دستم گذاشت ،
نگاش کردم که خم شد و پیشونیم و بوسید و رفت. رفت و من دوباره تنها شدم.
بعد از رفتن آرتام بچه ها اومدم خونمون تا درباره سهیل براشون تعریف کنم ، تو این
چند روز که از دیدن سهیل گذشته بود ندیده بودمشون.
یاسی:
-خوب تعریف کن ، چیشد ، براش گفتی؟
-همش و نه فقط تا شمال و واسش تعریف کردم
هستی:
-عکس العملی هم نشون داد
-نه بابا هیچی حتی سرش و هم تکون نداد ، بعدشم که پاشد و رفت تران:
-همین که تا آخر حرفات نشسته خودش نشونه خوبیه یاسی:

-فقط یادت باشه اسم آرتام و آتوسا یا هر اسمی که به اینا مربوط میشه رو جلوش
نیاری تا آخر بهش بگی.
سری تکون دادم و باشه ای گفتم ، به آشپزخونه رفتم تا شربتی درست کنم ، میوه ها
رو چیدم و با شربت بیرون آوردم ، صدای جیغ تران بلند شد ، با دو به سمت اتاقم
دویدیم ولی اونجا نبود ، با تردید به اتاق آرتام رفتیم ، که تران و درحالی که رو تخت
آرتام لم داده بود و چیزی تو دستش بود دیدیم هستی:
-چته چرا جیغ میزنی تران:
-اگه بهت یک چیزی نشون بدم تو هم جیغ میزنی با سردرگمی نگاش کردم که
عکسی رو به طرفم گرفت مات موندم ، رو عکسی که خودمم ندیده بودم:
دختری با لباس سپید عروسی ، که از نیم رخ گرفته شده بود ، که دستاش و روی
سینه پسری با لباس دامادی گذاشته بود ، پسر غرق دختر بود و دختر غرق پسر...
نشستم همونجا رو زمین ، عکس خیلی قشنگ شده بود ، لباس سپیدی که تنم بود
، درخشش خاصی به پوستم داده بود ، و داماد قد بلندی که دستاش دور کمر
عروسش حلقه شده.
هستی و یاسی کنارم نشستن و به عکس خیره شدن ، سرم و بلند کردم و به تران
نگاه کردم ، هنوز داشت میگشت:
-این و از کجا پیدا کردی

romangram.com | @romangram_com