#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_269

کپ کردم ، یعنی تمام حرفام و فهمید ، تمام حس های بدم و درک کرد؟ یعنی تلپاتی
حقیقت داره؟؟
دستش و زیر پاهام انداخت و من و تو آغوشش نگه داشت ، دستام دور گردنش
حلقه شد ، بازم نگام میکرد، نه تنها تو چشام تو تمام جزءجزء صورتم.
از اتاق خارج شد ، میز و چیده بود یک میز که خیلی شیک تزئین شده بود ، نشت و
من و رو پاهاش نشوند ، صداش و صاف کرد:
-اهه، خوب... این ناهار و تقدیم میکنم به بانوی نقره ای پوش با لب های سرخ آتشی
)نگاش دوبار رو لبم چرخید سریع سرش و برگردوند و آب دهنش و قورت داد، خندم
گرفت( از طرف کدبانو آقا آرتام تاجیک.
خندیدم نه یک لبخند ، خنده ای از ته دل، خنده ای که در ته ته صداش ، غم بود و
این و از چشای غمگینش میشد حس کرد که فهمیده.
-خوب ...ماه نقره کوب من چی میخوری واست بکشم؟
به میز نگاه کردم، جوجه ، کباب کوبیده ، برگ ، قرمه سبزی، رولت.

-اول یکم رولت و کباب.
-ای بروی چشمممممممممممممممم
غذا میخوردیم با شوخی های آرتام ، تا آخر ناهار نگاش رفت سمت لبام و برگشت ،
منم تا تونستم هی تحریکش کردم و کیفش و بردم.
بعد ناهار ، آرتام میخواست بره شرکت:
-آیناز ساعت 2حاضر باش میام دنبالت بریم خرید عید ، چیزی نمونده ها.
باشه ای گفتم و منتظر شدم که بره، به گردنش نگاه کردم ، جای کروات خالی بود:
-یک دقیقه واستا
با دو رفتم سمت اتاقش ، از کمدش ، کروات اسپرت ، نقره ای تیره رو برداشتم و به
سمتش رفتم ، پشتش بهم بود داشت کفشاش و میبست ، دستش و گرفتم و
برگردوندمش، کروات و با دقت دور گردنش بستم ، تمام مدت سنگینی نگاش و حس
میکردم ، سرم و بلند کردم تا بهش نگاه کنم که غافل گیر شدم ، نتونست بیشتر از
طاقت بیاره، من موندم این بعد عید چجوری میتونه طاقت بیاره دوریمو..
ازم جدا شد ، لبخندی زد که من شلیک خندم بلند شد ، رو زمین نشسته بودم و
میخندیدم اونم با تعجب به من نگاه میکرد ، بلند شدم و با دستم لبش و که قرمز

romangram.com | @romangram_com