#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_249
نوازش میکرد و من فقط یک چیزی تو قلبم صدا میکرد این دستا این طرز نوازش
فقط مال یک نفره ، سریع سرم و بلند کردم ، به چشای نیمه بازش خیره شدم ، مژه
های بر گشتش ، اشکام بدون هیچ سدی میریختن ، رو گونم رو گردنش و اون فقط
نوازش میکرد ، دوباره سرم و رو سینش گذاشتم میترسیدم خواب باشم و همین
آغوش نصفه نیمه رو هم از دست بدم:
-خوابم ؟ یا تو بیداری؟
سرم و تو سینش فشار دادم که آخش در اومد، سریع بلند شدم با ترس بهش نگاه
میکردم ، آرتام...آرتام من بهوش
اومده؟
با دستش اشاره کرد برم طرفش ، ضعف داشت ولی ازم خواست، به سمتش رفتم
هیچی نمیگفتم چون هنوز باور نداشتم:
اشکام با هق هق بلند شد ، دوباره تو آغوشش رفتم سرم و نوازش کرد:
-هیس ، من..خووووبم، هیس ، عزی...زم
پیشونیم و بوسید . سریع به خودم اومدم از اتاق پریدم بیرون داد میزدم تو
بیمارستان داد میزدم و به همه میگفتم عشقم بهوش اومده ، حتی اگه دیگه مال من
نباشه ولی بهوش اومده.
همه دکترا و پرستارا به اتاقش ریختن، ثانیه ها به سرعت گذشت ، خوشحال بودم ،
خیلی ، فرزانه جون من و به آغوش کشید و تو بغلم اشک ریخت منم پابه پاش.
------------------------------
انتقالش دادن به یک بخش دیگه همه خوشحال بودن ، ولی من هنوز دلم سنگین
بود ، چون نفهمیدم اون زن آبی پوش کی بود که البته این سردرگمی من زیاد طول
نکشید، وقت ملاقات تموم شده بود و هرچی ساسان و باباجون اصرار کردن بمونن
مخالفت کردم ، حالا من موندم و آرتامی که بر اثر آرام بخش هایی که بهش زدن
خوابه.
لیوان پلاستیکی که واسه خودم چایی ریخته بودم و تو دست چپم گرفته بودم و به
حلقه ای که تو انتخابش هیچ نقشی نداشتم خیره شده بودم ، ظریف بود ، شیک
بود ولی خوب ... دوست داشتم خودم انتخاب کنم...
از روی مبل بلند شدم و رو تخت کنار آرتام نشستم ، پاهام و از کفشم بیرون آوردم و
romangram.com | @romangram_com