#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_250

رو تخت ، تو خودم جمع کردم ، به هیچی فکر نمیکردم انقدر ذهنم خالی بود که
نمیتونستم یک جا متمرکزش کنم .
دوباره صدای پاشنه کفش ولی اینبار آروم تر ، به در اتاق خیره شدم ، سریع کفشام و
پوشیدم و از در خارج شدم ، دیدمش ، داشت از سرپرستار درباره آرتام میپرسید ،
قدم هام و محکم برداشتم و به سمتش رفتم، با صدای کفشم برگشت
نگاهی به سرتاپام کرد و خیره شد رو اجزا صورتم
-اگه پسندیدی ، بگو اینجا چیکار میکنی ؟؟؟ تو کی هستی اصلا که درمورد شوهر
من میپرسی؟؟؟ با نفرت گفت:

-شوهر تو؟؟؟ آها منظورت همون عقد قرار دادیتونه ، همون که به اصرار مامانش
مجبور شد بگیرتت؟؟ چی میگفت این؟ به اصرار مامانش؟ عقد قرار دادی؟ یک قدم
بهم نزدیکتر شد:
-دوست داری بدونی من کیم؟ اصلا با آرتام چه رابطه ای دارم؟ فقط نگاش کردم:
-فکر نمیکنم اینجا جای خوبی باشه ، یک کافی شاپ دنج سر خیابون هست اونجا
منتظرتم این و گفت و دوباره صدای کفشای پاشنه بلندی که دور میشد.
به اتاق رفتم ، آرتام هنوز خواب بود و تا یک ساعت دیگه بهوش نمیومد ، خودم و تو
آینه نگاه کردم قیافم بهم ریخته بود ، آرایش مختصری کردم ، نمیخواستم از زنی که
باهاش قرار دارم کمتر به نظر برسم . به لباسم نگاه کردم ، مانتو فون صورتی کم حال
، شال هم رنگش، شلوار نخی مشکی ساده.
با اینکه با عجله اومده بودم ولی بازم خوب لباس پوشیده بودم.
موهام و مرتب کردم ، گوشیم و برداشتم ، بوسه ای رو پیشونی آرتام گذاشتم و از اتاق
خارج شدم ، به یکی از پرستارا که اول دیده بودمش سپردم که حواسش به آرتام
باشه ، البته ایشون متاهل بودن وگرنه عمرا اگه بهش میسپردم...
پشت یکی از دنج ترین میزها دیدمش درحالی که دستش و زیر چونش گذاشته بود ،
واقعا خوشگله ، انگار واسه نقاشی این چهره دقت زیادی صرف شده.
پشت میز نشستم ، بدون هیچ سلامی ، فقط بهش خیره شدم ، دوباره نگام کرد ، با
دقت ، پوزخندی رو لبش اومد.
خوشم میاد مامانش واسش سنگ تموم گذاشته ، آرتام واسه تو....
بقیه حرفش و خورد و نفس عمیق کشید.

romangram.com | @romangram_com