#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_243

-الو

-سلام خانوم ، من از بیمارستان... . تماس میگیرم ، شما آقای آرتام تاجیک و
میشناسید:
-بله من ...من همسرشون هستم ، اتفاقی افتاده
-لطف کنید سریع خودتون و به بیمارستان برسونید.
دیگه هیچی نفهمیدم ، دنیا دور سرم میچرخید ، روزمین نشستم ، اشکام رو صورتم
میریخت ، چرا بیمارستان؟؟؟ چه اتفاقی افتاده واسش؟؟
تقصیر منه؟؟ آره تقصیر منه من باعث شدم از خونه بره بیرون ، من سرش داد زدم .
با هر بدبختی بود لباسام و پوشیدم و خودم و به بیمارستان رسوندم.آقای
آتتقاائکغلهاااااا اتعظزیسظ
--------------------------------------- ببخشید-
پرستار به سمتم برگشت -بله
-نیم ساعت پیش بامن تماس گرفتن از بیمارستان.. گفتن گفتن ...همسرم و اینجا
آوردن پرستار سفید پوش همینطور که مشغول بررسی کامپیوترش بود گفت:
-اسمشون؟
-تاجیک ، آرتام تاجیک
اشکام ناخداگاه رو گونه هام میریختن خیلی غیر عادی بودن ، هیچ کنترلی روشون
نداشتم ، پاهام سست شده بود ، تو ذهنم فقط فکرای وحشت ناک میچرخید،
نفسم به شمار افتاده بود .
پرستار با دیدن حال خرابم به سمتم اومد زیر بازوم و گرفت و رو اولین نیمکت
نشوندم .
-نگران نباشین ، الان بردنشون اتاق عمل ، چاقو به پهلوشون خورده ، کبدشون صدمه
دیده .
با چشایی که دو دو میزد بهش خیره شدم . تو ذهنم فقط چهره آرتام میگشت ،
دستش و به سمتم دراز کرد تا کمکم کنه ولی من سرش داد زدم ، صدای بسته شدن
در . نمیدونم چرا انقدر دارم از خودم ضعف نشون میدم ولی فقط به این فکر میکردم

که آرتام همه وجود منه ، همه جونم ، زندگیم ، حتی اگه میخوام برم حتی اگه میخوام

romangram.com | @romangram_com