#غرور_عاشقان_پارت_99





(15)



باز دوباره از بهرام بدم آمد .دوباره کینه اش در دلم زنده شد و رفتارش آزرده خاطرم کرد .در دلم گفتم :«ای کاش همین یک پسر را هم نداشتی .»همان لحظه بهرام وارد شد.بینی اش ورم کرده بود وگوشۀ پیشانی اش کمی خراشیده بود تا وارد شد به من نگاه کرد.حالا که در آن شرایط اورا می دیدم راضی شدم . نیشخندی زدم و پرسیدم :«فرانک خانم اگر با من کاری ندارید ، من دیگر بروم .»

ولی فرانک که گویا اصلاً صدای مرا نمی شنید داشت از بهرام سؤال می کرد که چه شده؟ چرا اینقدر دیر آمدی ؟صورتت چه شده ؟بهرام جان تصادف کردی ؟وبهرام که هر لحظه منتظر رفتن من بود با صدایی گرفته گفت :«حالا بعداً می گویم .نه اتفاق مهمی نیفتاده . با بچه ها رفته بودیم دربند.»

بلند شدم که بروم .جلوی در ایستاده بود .منتظر بود بگویم از جلوی دربرو کنار ولی هیچ حرفی نزدم و ساکت ایستادم. حتی نگاهش نکردم فرانک گفت :«بهرام جان خسته ای مادر برو دوش بگیر که ناگهان یک جا قلبم فرو ریخت .» بهرام با قد بلند جلوی در ایستاده و یک دستش را به چارچوب تکیه داده بود . بی آنکه حرفی بزنم خم شدم واز زیر دستش رد شدم .به سمت اطاقم دویدم حتی جرات نکردم برق را روشن کنم . پاورچین پشت پنجره رفتم .وقتی آرام شدم به خودم ورفتارم خنده ام گرفت .کسی در اطاق نبود . از چه کسی وحشت داشتم وچرا پاورچین راه می رفتم شاید در آن لحظه از هر صدایی ،حتی تیک تیک ساعت هم وحشت داشتم تابرسد به صدای پای خودم .بیرون را نگاه می کردم .آسمان و ستاره ها را ،پنجرۀاطاق بهرام را ،حیاط و درخت بید را که ناگهان متوجه شدم اتومبیل در حیاط نیست .یعنی اتومبیلش را کجا گذاشته .پس حتماً تصادف کرده .برق سالن هنوز روشن بود وصدای فرانک از دور شنیده می شد .داشت با بهرام جر وبحث می کرد . گوشهایم را تیز کردم تابهتر بشنوم . فرانک با صدای بلند می گفت :«کی دست از این عادت برمیداری ؟چرا اینقدر تند می روی می خواهی جلوی کی فیگور بگیری ؟صدبار گفتم آرام رانندگی کن ، بکسواد نکن، سرپیچها مراقب باش...»

وبهرام در جواب می گفت :« ول کن بابا حوصله داری ، حالا مگر چی شده؟گذاشتمش در صافکاری ، سپر جلو خورده .تازه مقصر که من نبودم .»

فرانک این بار با صدای بلندتری می گفت :«پس حتماً من بودم .» وبهرام با پرروئی جواب داد :«البته شما هم بی تقصیر نبودی.حالا اجازه می دهی ما برویم حمام؟دارم از خستگی می میرم.»


romangram.com | @romangram_com