#غرور_عاشقان_پارت_98

خوابم برده بود و نفهمیدم چطور از خواب پریدم.همه چیز یکباره بخاطرم آمد ساعتم را نگاه کردم چهار بعدازظهر بود بلند شدم و حیاط را نگاه کردم.اتومبیل نیامده بود.پنجره اتاقش را نگاه کردم باد پرده اش را تکان میداد باید مطمئن میشدم آمده یا نه نکند آمده باشد؟

پس اتومبیل کجاست؟شاید فرانک بدره باشد.پس باید بدانم فرنک هست یا نه ؟این را دیگر میتوانم از بابا علی بپرسم.

از پشت پنجره با صدای بلند پرسیدم:بابا علی فرانک خانم رفتند بیرون؟

بدون اینکه نگاهم کند گفت:نه پری خانم منزل هستند.

پس هنوز بهرام نیامده در اتاق قدم میزدم و منتظرش بودم .ولی نیامد عصر شد نیامد.هوا تاریک شد نیامد.کم کم دلم شور افتاد.مادرم هراسان وارد اتاق شد و بعد که خیالش از طرف من راحت شد در اتاق نشستم دوباره رفت.در دلم خندیدم نکند مادرم فکرکرده من دوباره رفته بودم بیرون؟یا شاید حدسهای دیگری زده بود؟

حدود دو ساعت از شب گذشته بود.مادرم گفت:بروم پیش فرانک بیچاره دلش هزار راه میرفت مرتب در سالن قدم میزد و هر چند دقیقه یکبار تلفن را برمیداشت تلفن میزد به دوستان بهرام به منزل شهرزاد به بیمارستان و کلانتری و ...

کم کم منهم داشتم نگران میشدم من دیگر چطور آدمی هستم؟تا همین چند ساعت پیش به خونش تشنه بودم حالا دلم برایش شور میزند.مرتب به ساعت نگاه میکردم تا آنجا که میتوانستم فرانک رادلداری میدادم با خودم جدال فکری داشتم.که بگویم امروز بهرام را کجا دیدم یا نه و بالاخره به این نتیجه رسیدم حقیقت را بگویم بهتر است.

شاید فکری از مغزشان بگذرد یا حدس بزنند کجا رفته.لب گشودم و گفتم:راستش فرانک خانم امروز...که صدای مادرم حرفم را قطع کرد و گفت:آقا بهرام تشریف آوردند الحمدالله سلامت هستند خدا را شکر.

نفس راحتی کشیدم و خودم را روی مبل رها کردم.خانم بزرگ دستهایش را بالا برد و گفت:خدا را شکرت ما همین یک پسر را داریم.


romangram.com | @romangram_com