#غرور_عاشقان_پارت_100

با شنیدن کلمه حمام دوباره نگرانی به سراغم آمد .پیش خود گفتم

این بار دیگه حتماً لو می روم .حتماً صدای بهرام در می آید .هم عصبانی است هم خسته .پس بهتر است زودتر بخوابم .هرلحظه ممکن است مادرم سراغم بیاید و باید سؤال جواب پس بدهم.

رختخوابم را پهن کردم و دراز کشیدم .هلال ماه زیبائی آسمان را صد چندان کرده بود .نور مهتاب تا وسط اطاق تابیده بود .هر لحظه به بهرام فکر می کردم .وگاهی بلند می شدم وپنجره اطاقش را نگاه می کردم .هنوز برق اطاقش خاموش بود. .پس حتماً در حمام است. الان است که داد بزند وای خدایا به دادم برس. جواب فرانک را چه بدهم. یک دقیقه،دودقیقه،پنج دقیقه ، پس چرا صدایش در نیامد چرا مادرم نیامد ؟بعد از نیم ساعت بالاخره برق اطاقش روشن شد ،یعنی چه؟مگر می شود سرش را نشسته باشد؟یعنی بانفت شسته صدایش در نیامده ؟امکان ندارد. کنجکاو شدم .باید سر در بیاورم .بلند شدم دوباره منزل خانم بزرگ رفتم .مادر آشپزخانه را دستمال می کشید .فرانک در حالی که سیگار می کشید روزنامه می خواند وخانم بزرگ که هنوز بیدار بود قلیان می کشید .هیچ خبری نبود .هیچ کس از من سؤال نکرد . اصلاً انگار کسی به من توجهی ندارد . رفتم پیش فرانک نشستم .پرسید:« خوابت نمی برد.»

صدایم می لرزید.گفتم :«چرا ،چرا،دلم درد می کرد ،آمدم به مادر بگویم.»بی آنکه سرش را از روزنامه بردارد گفت :«خب برو بگو.»

بلند شدم به سوی آشپزخانه رفتم .مادرم پرسید:«چرا نخوابیدی؟»یک لیوان آب ریختم وهنوز سرنکشیده بودم که صدای بهرام را پشت سرم شنیدم.ترسیدم ولیوان از دستم به زمین افتاد.نه صدایشکسته شدن لیوان را شنیدم ،نه تکه های شیشه را فقط به بهرام خیره شدم .موهایش هنوز خیس بود.یک قدم جلوتر که آمد بوی نفت گیجم کرد .دو سه دفعه پشت سرهم بو کشیدم وطوری وانمود کردم که نمی دانم بوی نفت از کجا به مشامم می رسد .سرم را این طرف آن طرف آشپزخانه چرخاندم و از مادرم پرسیدم :«چرا بوی نفت می آید؟»

بهرام دستی به موهایش کشید بعد نگاه دقیقی به سرتاپای من انداخت و گفت:«خب حتماً وقتی مادرت سماور را نفت می کرده،نفتها روی زمین ریختند .مگر نمی بینی بیچاره دارد زمین را دستمال می کشد .»

دوباره خرد شدم .خجالت کشیدم ولی همچنان حرص می خوردم .مادربیچاره ام که از دنیا بیخبر بود سرش را بالا کرد و به بهرام گفت :«نه خیر آقا بهرام ، نفتی روی زمین نریخته .من صبح زود سماور را نفت می کنم .»

وبهرام پوزخندی زد وگفت :«جدی؟»

عجب پررو بود .گستاخ بی چشم و رو چه کار به مادرم دارد؟روبه رویش ایستادم و گفتم :«عافیت باشه بهرام خان !چرا بوی نفت می دهید ؟» فکر کردم الان عصبانی می شود وهرچه از دهانش در بیاید به من می گوید .به همین دلیل پی همه چیز را به تنم مالیدم و منتظر شدم تا زبان باز کند .


romangram.com | @romangram_com