#غرور_عاشقان_پارت_101

یک قدم دیگر جلو آمد .هرچه جلوتر می آمد بوی نفت بیشتر مشامم را پر می کرد .من یک قدم عقب رفتم و بینی ام را گرفتم .ولی اوبا پرروئی خندید وگفت :«نفت ونفتالین بدبوهستند،راستی پریتو بوی نفت را بیشتر دوست داری یابوی نفتالین را ؟»

بی اهمیت از کنارش رد شدم ودر حالی که از آشپزخانه بیرون می رفتم زیر لب گفتم:بیچاره تصادف کرده ضربه مغزی شده خل بود حالا بدتر هم شده.

ولی این پسر به حدی پرو و وقیح بود که نه تنها عصبانی نشد بلکه با صدای بلند خندید وگفت:خب بگو گل بود وبه سبزه نیز اراسته شد وخنده کنان به سوی اطاقش رفت وقتی از پله ها بالا می رفت گفتم:امشب در بالکن بخواب تا بوی نفت از سرت بپرد به در اطاقش رسید در را باز کرد وخنده کنان گفت:تو هم امشب در هوای آزاد بخواب تا عقلی که از کله اتپریده بود شاید دوباره به سرت برگردد.بعد در اطاقش را محکم بست.

جان به سرم کرده بود داشتم از دستش دیوانه می شدمچطور حریف این خل چل بشوم؟یک بلایی سرت بیاورم بهرام که مرغان هوا به حالت گریه کنند حالا میبینی.

ولی برعکس شد من دیدم همان مرغان داشتند به حالم گریه می کردند چه وقت؟وقتی که کنار دوستم در حمام عمومی نشسته بودم در حالی که گل می گفتم وگل می شنفتم شامپو رو روی سرم ریختم وبعد هنوز چنگ اول نزده بودم که صدای دوستم وبعد جیغ خودم درآمد.بوی نفتالین بلند شد بوی نفتالین بلند شد تمام فضای گرم حمام را پر کرد واز همه بدتر و وحشتناک تر این بود که تمام سرم پر شد از عنکبوت ومگس های مرده.

جیغ میکشیدم وموهایم را می کندم دوستم جیغ کشان کاسه کاسه آب روی سرم می ریخت وهمه زنها ودختر ها دورم جمع شده بودن ومی خندیدند.بهرام خدا لعنتت کند به خدا می کشمت فقط جیغ می زدم وقتی عنکبوتها از روی سرم روی پاهایم می افتادند به هوا میپریدم وفحش میدادم بعد که تمام شد و سرم تمیز شد دورم خلوت شد بغضم از هم باز شد و زدم زیر گریه زنها هرکدام مشغول شستن خودشان شده بودند وگاهی دو به دو راجع به من حرف می زدند ومی خندیدند یکی می گفت:کار برادرش بوده ان یکی می گفت عجب شیطانی است بیچاره دخترک داشت سکته می کرد ودوستم که نمی دانست بخندد یا مرا دلداری بدهد و سعی می کرد جلوی خندیدنش را بگیرد وگاهی آب روی سرم میریخت ولی مگر بی نفتالین از روی سرم میرفت؟

دو ساعت در حمام ماندم وخسته وهلاک بودم صورتم از شدت بخار سرخ سرخ شده بود وقتی به خانه بر میگشتم هر عابری از کنارم می گذشت برای لحظه ای می ایستاد بو می کرد وبعدمتعجب نگاهم می کرد ومی رفت باز گریه ام گرفته بود به خانه رسیدم.

لباسهایم را روی طناب پهن کردم وبه اطاق رفتم مادر کنار سماور نشسته بود به محض اینکه وارد اطاق شدم بو کشید وپرسید این بوی نفتالین از تو می آید؟زدم زیر گریه ولی باز حرفی نزدم دوبار همادرم سوال کرد این بار به خود مسلط شدم اشکهایم را پاک کردم وگفتم: اشتباهی از شامپوی دوستم استفاده کردم جلدش درست شبیه شامپوی من بود برادرش سر به سرش گذاشته بود ونفتالین در شامپویش ریخته بود .

مادرم غش غش زد زیر خنده بعد گفت:بعد آن وقت ما فکر می کنیم فقط بهرام اذیت وآزار می کند ببین پسر های مردم چه شری هستند بیچاره بهرام خان امروز رفته بود توی زیر زمین همه جا را مرتب کرده بود تمام عنکبوتها را گرفته بود...


romangram.com | @romangram_com