#غرور_عاشقان_پارت_102
دیگر صدای مادر را نمی شنیدم فقط می دیدم لبهایش باز وبسته می شود بعد از چند دقیقه مادرم که صورتش را نزدیک صورتم آوردهبود و در چشمهایم خیره شده بود .دستش را تکان داد وگفت:شنیدی چه گفتم پری؟سر به سرش نگذاری ها دوباره یک کاری دستمان می دهد.
انگار از خواب پریده باشم گفتم:هاا؟چی گفتی مامان؟
مادرم شمرده شمرده طوری که حالیم بشود گفتکمی گویم امشب دوباره می خواهیم برویم باغ بهرام فردا مسابقه دارد برای چندمین بار گفتم اذیتش نکنی ها ببین چند بار گفتم تازه دارد آدم می شود.
غرق در فکر گفتم دوبار همی خواهیم برویم باغ؟
مادر با بی حوصلگی قوری سماور را برداشت وگفت:وای,حواست کجا رفته پری؟ نکند کر شدی؟
جرقه ای در مغزم زده شد(بلایی به سرت بیاورم بهرام خانه خرابت می کنم به خدا که این بار دیگر اشکت را در می آورم) با حرص گفتم\حالا نگاه کن.
مادرم گفت:چی؟
گفتم هیچی با شما نبودم.
بعد غر غر کنان چای ریخت دیوانه شده انگار نفتالین خورده.
romangram.com | @romangram_com