#غرور_عاشقان_پارت_103
خودش هم نمی داند چه می گوید وبعد بلند شد از اطاق بیرون رفت.
بعد از ظهر بهرام ماشین را از صافکاری آورد دوباره سوار شدیم موقع حرکتآیینه رو طوری تنظیم کرد تا بتواند من را ببیند سرم را به طرف شیشه گرفتموحتی برای یکبار هم نگاه نکردم به خونش تشنه بودم کمی که رفت به مادرشگفت:وای وای چه بوی نفتالینی می آید؟نکند رفتید سراغ لباسهای زمستانی؟
باز حرص خوردم ای کاش قدرت داشتم گردنش را می گرفتم وهمانجا خورد می کردمنزدیک باغ که رسیدیم دوبار هاز فرانک پرسید:راستی نگفتی زیر زمین تمییزشده بود؟دیدی نسل عنکبوتها ر از بین بردم همگی رفتند در چاه حمام.
لبهایم را به یکدیگر فشار می دادم صدای جیر جیر دندانهایم را می شنیدم با خودم گفتم بلاخره تا کی حرصم می دهی ؟نوبت من هم می شود؟
به باغ رسیدیم باز بساط شام راچیدند وموتور برق را روشن کردند آب استخرتوسط باغبان عوض شده بود ودرختها پر بار وبا طراوت ولی خون من تشنه به خونبهرام مرتب زیر چشمی نگاهش می کردم حتی یک لحظه هم کیفم را از خودم جدانمی کردم یکبار مادرم پرسید:مگر چی در این کیف گذاشتی که هر جا می رویدنبال خودت می بری؟
هیس!همه صدایت را شنیدند آبرویم را بردی لوازم شخصی.
مادرم خندید:کسی با لوازم وکیف شخصی تو کار ندارد
بهرام سوار اسب می آمد ومی رفت هر بار نگاه کوتاهی به من می انداخت ونیشخند می زد مادر کتلت سرخ می کرد وفرانک مشغول درست کردن سالاد بو وخانم بزرگ در حالی که مدام قربان صدقه نوه خل وچلش می رفت قلیان می کشید.
وقت خوردن شام شد بهرا مخسته از تمرین اسب را در اصطبل گذاشت وبرگشت. دست وصورتش را شست وکنار خانم بزرگ به پشتی تکیه داد یک زانو را قایم ویک دستش را از آرنج به پا تکیه داده بود.
romangram.com | @romangram_com