#غرور_عاشقان_پارت_104
نگاهش کن می خواهد ادای مردها را دربیاورد برو جوجه آخر تو را چه به این غلطها؟تو بایدلااله الله چقدر از دستش عصبی بودم هنوز وقتی یاد عنکبوتها می افتادم چندشم می شد موقع صرف شام خجالت می کشیدم سر سفره بنشینم هنوز موهایم بوی نفتالین می داد.هیچ کس نمی توانست شام بخورد بغض گلویم را می فشرد مادرم چند کتلت در بشقاب گذاشت وبعد مقداری سبزی خوردن ونان در یک سبد دستم داد هر لحظه که می گذشت غرورم را زیر پاهای بهرام جستجو می کردم وفکر انتقام راضیم می کرد.
روی پله نشستم وهنوز لقمه اول را نخورده بودمکه بغضم از هم باز شد واشک در چشمم جمع شد دیگر نتوانستم شام بخورم بلند شدم وبه سوی باغ رفتم .
مادرم پرسید:پری کجا می روی؟باز که کیفت را دستت گرفتی؟
جوابش را ندادم وقدمهایم را تندتر کردم ته باغ تاریک بود از شدت عصابانیت نمی ترسیدم از هیچ چیز وحشت مداشتم صدای کشیده شدن پاهایم روی برگها سکوت را می شکست به اصتبل رسیدم یک چراغ کوچک روشن بود برگشتم وبا دقت نگاه کردم بعد آهسته گفتم:بهرام؟
جوابشرا ندادم وقدمهایم را تندتر کردم ته باغ تاریک بود از شدت عصابانیت نمیترسیدم از هیچ چیز وحشت مداشتم صدای کشیده شدن پاهایم روی برگها سکوت رامی شکست به اصتبل رسیدم یک چراغ کوچک روشن بود برگشتم وبا دقت نگاه کردمبعد آهسته گفتم:بهرام,مادر؟فرانک؟
وقتی مطمئن شدم هیچکس پشت سرم نیامده آهسته در اصتبل را باز کردم و وارد شدم, به به عجب اسب آرامی چع پسر خوبی بیا عزیزم بیا جلو.
با عجله دستم را داخل کیف بردم و داروی خواب مادرم را درآوردم دنه اسب را گرفتم و با هر بدبختی بود شیشه دارو را در دهان اسب خالی کردم همه را تا آخرین قطره. بعد نفس راحتی کشیدم وشیشه خالی را در کیفم گذاشتم وپاورچین پاورچین از اصطبل خارج شدم در را بستم وسوت زنان در باغ قدم زدم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده خوشحال بودم راضی شده بودم دلم خنک شد حالا قیافه بهرام دیدن دارد وقتی صبح به سراغ اسبش می آید تا برای مسابقه حاضر شود وای که چه لذتی دارد!
شب از خوشحالی خوابم نمی برد در رختخواب غلت زدم و به فردا فکر می کردم به چهره درهم بهرام چه قیاف ای به خود میگیرد تماشایی است.
صبح با صدای پرنده های باغ بیدار شدم هنوز همه خواب بودند دست وصورتم را شستم ورفتم مقداری میوه چیدم میوه ها را در سبد گذاشتم وبرگشتم در بین راه بهرام را دیدم که به سوی اصطبل می رفت هنوز چشمهایش خواب آلود بود نه من سلام کردم ونه او حرفی زد فقط از کنارم هم گذشتیم بی انکه به یکدیگر نگاه کنیم مثل اینکه در دلم قند آب می کردند الان که اسبش را در خواب ببیند چه حالی پیدا می کند ومرموزانه خندیدم.
romangram.com | @romangram_com