#غرور_عاشقان_پارت_105

میوه ها را شستم و سر سفره صبحانه نشستم خانم بزرگ یک سیب برداشت وگفت:امروز سرحالی پری چه خبر شده؟

در حالی که چاییم را هم میزدم گفتم:کم کم نزدیک باز شدن مدارس است تابستان سختی را پشت سر گذاشتم خدا رو شکر هر چه زودتر دوباره با درس و مدرسه ودوستان سرگرم می شوم.

خانم بزرگ گاز اول را که به سیب زد صدای بهرام از ته باغ بلند شد :اسبم....اسبم..

چای را سر کشیدم و وانمود کردم صدایی نشنیدم بهرام نفس زنان از راه رسید و رو کرد به خانم بزرگ بعد همانطور که نفس نفس میزد با چهره ای بسیار نگران گفت:اسبم مرده افتاده روی زمین بیایید نگاه کنید.و دوید و دوبار هبه اصطبل برگشت.

همه به یکدیگر نگاه کردند و هرکدام با چشم سوال می کردند برای اینکه کسی به من شک نکند من هم خودم را نگران نشان دادم و پشت سر بقیه به اصطبل رفتم.بیچار هبهرام روی سر اسبش نشسته بود وسرش را میان دو دستش گرفته بود خدا می داند که چه قدر خوشحال بودم اسب بیچاره روی زمین افتاده بود و بهرام عزایش را گرفته بود فرانک بالای سر بهرام رفت وپرسید:چه طور این اتفاق افتاده؟حیوان که دیشب سالم وسر حال بود؟

بهرام فقط سرش را تکان می داد وفرانک باز پرسید:بهرام مطمئن هستی که مرده؟شاید بیمار باشد.

و خانم بزرگ در ادامه صحبتهای فرانک افزود:این جا وایستادن که مشکلی را حل نمی کند ما که دکتر نیستیم باید دامپزشک بیاورید بهرام جان بلند شو پسرم غصه نخور به جای اینکه عزا بگیری برو یک دامپزشک بیاور ببین حیوان چه بلایی سرش امده/

فکر این جا را دیگر نکرده بودم وای خدای من!حالا اگر دکتر بیاید چه می شود؟قضیه لو می رود همه میفهمند کار من بوده آبرویم می رود. حالا کی جواب مادر را بدهد؟بعد خودم را دلداری می دادم به جهنم که می فهمند آن وقت من هم شیرین کاری های پسرشان را می گویم از حقم دفاع می کنم ولی اگر از آن خانه بیرونمان کند چه کار کنیم؟کجا برویم؟ما کسی را نداریم خدایا خودت کمکم کن خودت به دادم برس اگر اسب بیچاره مرده باشد چه؟

نزدیک ظهر بود که بهرام با اتومبیلش وارد باغ شد یک نفر هم کنارش نشسته بود فهمیدم دکتر است قلبم با مغزم همکاری نمی کرد قلبم تند تند می زد ومغزم از کار افتاده بود دوباره زانوهایم شروع به لرزیدن کردند.


romangram.com | @romangram_com