#غرور_عاشقان_پارت_106
بهرام ودکتر پیاده شدند انگار در میان مه وغبار غوطه ور بودم فقط صداها را می شنیدم حالت چشمان بهرام برگشته و رگ گردنش برجسته شده بود. سرم را به پشتی تکیه دادم و از خوشی لبخند زدم.
بهرام بی آنکه توجهی به اطراف داشته باشد یا حتی مرا ببیند پشت سر دکتر تند تند راه می رفت بلند شدم و از لابلای درختان تعقیبشان کردم.صدای آنها را از دور می شنیدم بهرام می پرسید:دکتر مریض شده باشد چی؟امروز نمی توانم در مسابقه حاضر شوم؟بعد صدای دکتر می آمد که صبر کن جانم باید اول حیوان را ببینم.
از پشت یک درخت نگاه می کردم هر دو وارد اصطبل شدند جلوتر رفتم و دوباره پشت درخت دیگری پنهان شدم باز صدایشان به گوش می رسید بهرام می گفت:چی شده دکتر؟مرده؟
و دکتر خنده خفیفی کرد وگفت: هنوز نمرده ولی زود به دادش رسیدی.
چند دقیقه گذشت . چشمم به در استبل خشک شده بود. بالاخره بیرون آمدند . دکتر گفت:«خوب می شود ، نگران نباش. یک نفر به او داروی خواب آور داده . گفتی امروز مسابقه دشاتی؟»
بهرام سرش را تکان داد و با عجله گفت:« بله همین امروز» و دکتر خندید و گفت: « مسابقه دیگر بی مسابقه. دشمن داری پسرجان ، هرکس بوده نیم خواسته امروز در مسابقه ...» و بهرام داد کشید: « فهمیدم کار کریه ، ای لعنتی ، بازی بازی با دُم شیر هم بازی.»
چشمان بهرام گرد شده و بود و مشتهایش را به یکدیگر گره کرده بود. دیگر آب از سرم گذشته بود ، پی همه چیز را به تنم مالیده بودم و آمادۀ هر جواب گویی و از خود دفاع کردنی بودم.
دکتر رفت و همه در ایوان نشسته بودیم. ترسیده بودم ولی با وجود آن می شیدم به زور لبخند بزنم. بهرام حالتی داشت که دل من فرو می ریخت. غضب کرده بود و ابروهایش را در هم فرو برده بود. لبهایش جمع و زانوی غم بغل کرده بود. گاهی به من نگاه می کرد و به سرعت نگاهش را به ته باغ ، آنجا که استبل بود می چرخاند. حتماً در دلش داره به من فحش و ناسزا می دهد ، نفرینم می کند یا شاید هم نقشه می کشد. خدا می داند دیگر چه بلایی می خواهد سرم بیاورد. باید حسابی مراقب خودم باشم.
romangram.com | @romangram_com