#غرور_عاشقان_پارت_107

هر لحظه منتظر بودم حرفی بزند. شِکوه و شکایتی بکند . فرانک می پرسید:« دکتر چی گفت؟...» خانم بزرگ می پرسید:« نگفت چرا بیمار شده؟» و بهرام زیر چشمی به من نگاه می کرد. آب دهانش را قورت می داد و به علامت خط و نشان سرش را تکان می داد و آهسته می گفت:« دکتر گفت فقط خسته شده ، خوب می شود.»

فرانک با نگرانی می پرسید:« پس مسابقه امروزت چی می شود؟» و بهرام باز نگاهی سرد و پر از تنفر به من می انداخت و فقط سرش را تکان می داد.

آتشفشانی در دل بهرام بود که من تصور می کردم هرگز خاموش شدنی نیست. دندانهایش را از خشم به یکدیگر می فشرد و از لای دندانها گفت:« منتظر باش پری» خندیدم تا بیشتر حرص بخورد، بعد گفتم :« پس منتظر می مانم تا تو را منتظر اتفاق جالبتری بگذارم.» و بلند شدم و رفتم.

عصر به خانه برگشتیم. حال بهرام گرفته بود. دیگر حرف نمی زد و آرام رانندگی می کرد. همه می دانستند در فکر اسبش است ولی نظر من چیزی دیگری بود. در فکر من بود. نقشه ای جدید طراحی می کرد.

مراقب بودم. لباسهایم را روی طناب پهن نمی کردم. شامپو و سایل حمام را روی طاقچۀ پشت پنجره نمی گذاشتم. جزوه ها ، کتابها و دفترها حتی عکسهایم را داخل کمد گذاشته و در کمد را قفل کرده بودم.

اواخر شهریور بود. هنوز هوا گرم بود ، شب از نیمه گذشته بود . ما بیدار بودیم . مادرم بافتنی می بافت و من کتابهایم را مرتب می کردم. صدای جیرجیرکها سکوت اطاقمان را نوازش می داد. خوشحال بودم. برای اینکه هنوز فرصتی به بهرام نداده بودم تا اشکم را در بیاورد. هر لحظه و هر ثانیه از خودم مراقبت می کردم. مادرم بلند شد و در حالی که رختخوابها را پهن می کرد پرسید:« چند روز دیگر مدرسه ها باز می شوند؟» کتابهایم را دسته کردم و داخل کارتون گذاشتم تا جا برای کتابهای جدیدم باشد. بعد به مادرم رو کردم و گفتم :« دو روز دیگر مانده . راحت شدم . عجب تابستان سختی بود.»

مادرم که از حرفهای من درست و حسابی سر در نمی آورد برق را خاموش کرد و ناله کنان وارد رختخواب شد.

یک هفته از باز شدن مدارس می گذشت. دوباره سرحال و شاداب شدم. فقط درس می خواندم و به امید آینده ای روشن صبح ها می رفتم و بعدازظهرها برم می گشتم. اکثر روزها فرید با اتومبیلش جلوی در مدرسه می ایستاد ومن و فرحناز را می رساند. فرحناز بیشتر از گذشته پیش من می آمد. نمی دانم منظورش درس خواندن بود یا دیدن بهرام.

روز پنجشنبه بود. زنگ انشاء ، ساعتم را نگاه کردم. چند دقیقۀ دیگر زنگ آخر به صدا در می آمد. آهسته کتابهایم را جمع کردم. فرحناز برگشت نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت:« امشب فرید با دوستش می خواهد برود شکار ، می آیی پیش من؟»


romangram.com | @romangram_com