#غرور_عاشقان_پارت_108

معلم یکبار زد روی میز و گفت:« ساکت ، چه خبر است؟»

زنگ خورد و صدای هیاهوی بچه ها بلند شد. پرسیدم :« فرحناز چی گفتی؟» و دوباره جمله اش را تکرار کرد. گفتم:« نمی دانم باید با مادرم صحبت کنم.» خندید و گفت:«بچه ننه !»

بیرون رفتیم ، هنوز فرید منتظر بود . خجالت کشیدم. گفتم :« تو برو فرحناز من تنها می روم.» گفت: « مگر دست خودت است؟ بی خود کردی. یاالله راه بیفت.»دستم را گرفت و کشید. گفتم:« آخر هر روز؟» گفت:« هیچ اشکالی ندارد. فرید دوست دارد ...» و حرفش را خورد. من هم به روی خودم نیاوردم و سوار شدم. سلام کردم و گفتم : « ببخشید من هر روز مزاحم می شود؟»

فرید با لحنی بسیار متین گفت:« این مسیری است که من هرروز می روم . چه اشکالی دارد شما را هم برسانم؟»

گفتم: « خیلی متشکرم.»

گفت:« خواهش می کنم.» و دیگر هیچ نگفت . نگاه نمی کرد. چقدر مودب و متین بود. با شخصیت بود ، شریف بود. ادیب و خوش صحبت بود. ولی با توام این احوال نم یدانم چرا نمی توانستم حتی لحظه ای در فکرش فرو بروم. ولی ساعتنها در فکر بهرام راه می رفتم ، حرف می زدم ، غذا می خوردم و یا حتی می خوابیدم.

شب شده بود. فرحناز آمد و اجازه ام را از ماردم گرفت. به منزل فرحناز رفتیم. با کمک هم شام پخته نپخته ای سرهم کردیم. از هر دری صحبتی می کردیم. گاهی از بهرام ، از درس و مدرسه ، از مدیر جدید امسال که تمام بچه ها از او وحشت داشتند ، از جذبه هایش و لحن حرف زدنش با دخترها. و خلاصه بحث روی فرید رفت. باز فرحناز شروع کرد. مرتب از فرید تعریف می کرد. آلبوم آورد و عکسها را نشانم داد. عکسهای فرید را در زمان کودکی ، در زمان نوجوانی در زمانی که برای تفریح به انگلستان رفته بودند، زمانی که سربازی رفته بود و خلاصه برای اینکه حس حسادت مرا برانگیخته کند عکس دخترعمه اش را که دختر به نسبت زیبایی به نظر می رسید را نشان داد و گفت:« این سیما...»

گفتم:« ول کن فرحناز! می دانم گفتی که عاشق فرید است. خب چه کار کنم؟ ببینم تو به غیر از این که حرف فرید را بزنی کار دیگری نداری؟»

زد زیر خنده و گفت:« کارم همین است دیگر ، آن هم به دستور برادر عزیزم.»


romangram.com | @romangram_com