#غرور_عاشقان_پارت_109
گفتم :« چه کاری؟»
گفت:« مُخ جنابعالی را شستشو بدهم.»
« برادر جان دستور ندادند با چه موادی بشویید؟»
باز خندید و گفت:« با زبانم دیگر.»
صبح جمعه با صدای رادیو از خواب بیدار شدم. فرحناز صبحانۀ مفصلی روی میز چیده بود. نان تازه هم خریده بود.
تا ظهر گفتیم و خندیدیم. زدیم و رقصیدیم . بعداز ظهر به پارک رفتیم . قدم می زدیم و صحبت می کردیم. بعد به خواستۀ فرحناز به سینما رفتیم. یک فیلم هندی که با هزار مصیبت موفق شدیم بلیطش را تهیه کنیم. شور و حال نوجوانی باعث شده بود تا هردو غصه هایمان را فراموش کنیم. البته فقط برای لحظاتی .
روز بعد دوباره دست در دست فرحناز وارد دبیرستان شدم. اول بسم الله چشمم به مدیر مدرسه خانم افشانی افتاد. طبق معمول لب پایینش را می جوید و زیر چشمی تگاه می کرد. برای اینکه صدایمان نکند راهمان را به سمت حیاط کج کردیم. تمام بچه ها از او فرار می کردند. فرحناز نفس عمیقی کشید و گفت:« آخ ، خدا رحم کند.» حرفش را تائید کردم و منتظر ماندم تا زنگ به صدا در بیاید.
زنگ تفریح بود. صحبت از بهرام به میان آمد. فرحناز پرسید:« کی می روند آمریکا؟» خوشحال گفتم: « شکر خدا همین روزها.»
دوباره پرسید:« ناراحت نیستی؟»
romangram.com | @romangram_com