#غرور_عاشقان_پارت_94
فرحناز بی آنکه حتی کلمه ای حرف بزند سفره را پهن کرد و دوست دیگرم بسته کباب را باز کرد.بعد گفت:اوه چقدر خریده کی میخواد این کبابها را بخورد؟و فرحناز که انگار چندان راضی نبود گفت:حتما پری ا لبته باید تقویت شود.
شاید حسودی میکرد شاید هم...نمیدانم.بهر حال به هیچ عنوان راضی نبودم روز به آن قشنگی خراب شود.گفتم:بچه ها نگذارید سرد شود و به فرحناز گفتم:حتما وقتی تو گفتی کباب هم مهمان من بهرام این طرفها بوده و صدایت را شنیده.خواسته تا تو زحمت نکشی.و فرحناز که تازه بخودش آمده بود دوباره خوشحال شد و گفت:راست گفتی حتما بخاطر اینکه در این گرما من بیرون نروم رفته کباب خریده.بعد یک سیخ کباب را لای نان گذاشت و با مقداری ریحان دست من داد و دوباره خندید.با اینکه دلیل کار بهرام را میدانستم ولی بروی خودم نیاوردم و طوری وانمود کردم تا فرحناز باور کند که بهرام بخاطر او اینکار را کرده است.
لقمه اول را که خوردم دوباره بیاد خوابم افتادم بعد خندیدم و در دل بخودم گفتم راست میگویند خاب زن چپ است بیچاره بجای مار کباب آورد.
بعد از نهار فرحناز شروع به تعریف کردن از بهرام کرد که چنین است و چنان.که مرا میخواهد و منهم فقط او را میخواهم و من حرص میخوردم و گوش میکردم.ولی حاضر نبودم روزم را خراب کنم یا در واقع جوابی برای گفتن نداشتم.فقط مانند دیگران گوش میکردم با هر جمله ای که فرحناز تعریف میکرد انگار کینه جدیدی از بهرام در دل من زنده میشد یا شاید هم حرفهای فرحناز را باور کرده بودم.
دوباره اب خودم کلنجار رفتم تا کی باید زیر منت این خانواده باشم؟تا کی باید خرد شوم؟و دوباره فقط امیدم را در درس خواندن پیدا کردم.
تازه گچ پایم را باز کرده بودم و آهسته راه میرفتم.فرانک هر روز میرفت و میآمد و کارهای مربوط به رفتنشان را انجام میداد.دلم گرفته بود انگار به بهرام و اذیت و آزارش انس بسته بودم از ته دل دعا میکردم که فرانک پشیمان بشود نروند.ولی اینطور که فرانک به مادر گفته بود بهرام باید آنجا ادامه تحصیل میداد و این خواسته پدرش بود.
در باغ قدم میزدم و جزوه ها را میخواندم داشتم خودم را برای شروع درسهای سال جدید آماده میکردم که مادرم در بین چهارچوب در ورودی ساختمان خانم بزرگ ظاهر شد و گفت:پری!همین الان فرحناز تلفن زد و گفت که آب دستت است بگذاری زمین و بروی آنجا.
با نگرانی پرسیدم:نگفت چی شده؟
مادرم گفت:نه چیزی نگفت فقط گقت هر چه سریعتر بروی.و بعد داخل رفت و در را بست.
romangram.com | @romangram_com