#غرور_عاشقان_پارت_95
نگاهی به ساعتم کردم هنوز یک ساعت به ظهر مانده بود رفتم لباسم را عوض کردم و از منزل خارج شدم.آهسته قدم برمیداشتم هنوز پایم درد میکرد.نکند با فرید حرفش شده باشد.این اواخر سر من با فرید اختلاف پیدا کردند.میگفت دیگر از دست پیغامهای بیهوده فرید و جوابهای ناامید تو خسته شدم.حدس زدم حتما دوباره فرید پیغامی فرستاده یا اصرار داشته تا فرحناز مرا راضی کند و فرحناز ناامیدش کرده برای همین دعوا کردند.با افکار مختلف در آن هوای گرم شهریور خودم را بمنزل فرحناز رساندم زنگ زدم.چند لحظه صبر کردم ولی کسی جواب نداد دوباره و سه باره چندین بار پشت سر هم زنگ زدم ولی کسی جواب نداد.بیشتر نگران شدم نکند اتفاقی باریش افتاده باشد نکند...؟یکباره دلم به شور افتاد/در زدم.مجکم و پشت سر هم چند لحظه بعد همسایه فرحناز در را باز کرد و خانم جوانی سرک بیرون کشید و بمن نگاه کرد.
خشک ایستادم و گفتم:ببخشید فرحناز خانم نیستند؟
زن جوان نگاه دقیقی بمن کرد و نمیدانم چرا انقدر بمن خیره شده بود گفت شما پری خانم هستید؟
ای وای این دیگر مرا از کجا میشناسد؟سرم را تکان دادم و گفتم بله.بار دیگر با دقت بخ صورتم خیره شد و گفت هزار ماشاالله.
دیگر سوال نکردم و دوباره زنگ زدم که اینبار زن جوان خندید و گفت نیستند.خوش بحالش چقدر خونسرد است پرسیدم:نیستند؟کجا رفتند؟
لبخندی زد و گفت:همین چند دقیقه پیش مادرش آمد دنبالش بمن گفت یکی دو روز میرود منزل مادرش میدانی که پدر و مادرش...
بله میدانم ولی چرا بمن تلفن زد که بیایم اینجا؟
شانه هایش را بالا انداخت و نگاهی به آخر کوچه انداخت بعد گفت:نمیدانم چیزی از آمدن شما نگفت.
خداخافظی کردم و از کنار دیوار آهسته قدم بر داشتم .یک قدم دو قدم قدم سوم را که برداشتم چشمم به اتومبیل بهرام افتاد.سر کوچه ایستاده بود خدای من اینجا چکار میکند؟نکند دنبال من آمده؟نکند با فرحناز کاری داشته؟چه خوب شد که دیدمش پس آدرس فرحناز را میدانسته به اتومبیل خیره شده بودم و بسویش قدم برمیداشتم.آهسته و غرق در افکار مختلف سر کوچه رسیدم بهرام بمن زل زده بود.ایستادم و نگاهش کردم.شیشه را پایین کشید و گفت:اینجا چیکار میکنی؟و من بی اراده و با لحنی تند گفتم:شما اینجا چکار میکنید؟
romangram.com | @romangram_com