#غرور_عاشقان_پارت_92
پری؟پری جان؟خواب میدیدی مادر؟
دست مادرم را روی پیشانی عرق کرده ام حس کردم قلبم تند تند میتپید آب دهانم را قورت دادم و آهسته سرم را رو پای مادر گذاشتم.مادرم موهایم را نوازش کرد سپس همچنان که بر زانو میکوبید و خم و راست میشد آه کشان گفت:الهی برایت بمیرم مادر چرا به این حال و روز افتادی؟چرا به حرفم گوش نکردی؟چرا خواستگار به آن خوبی را رد کردی؟...تا این پسر شیطان مردم آزار هر دقیقه یک بلا سرت بیاورد؟هزار بار گفتم پری بخت یکبار در خانه هر کس را میزند نباید در را برویش ببندی.
مادرم رنگ به چهره نداشت و گویا با خودش حرف میزند .هنوز تپش قلبم کمتر نشده بود دلم بیشتر برای مادرم میسوخت چطور حال و رزو مرا میبیند و آب میشود با لحن طنز آمیزی گفتم:نگران نباش مادر هنوز بخت پشت در ایستاده است.
مادرم به صورتش چنگ زد:وای خدا مرگم بدهد خدا میداند عاقبت تو چه میخواهد بشود؟از همان بچگی سربزرگ بودی پدر بیامرزد همیشه میگفت این بچه باید پسر میشد اصلا رفتارش به دخترها شبیه نیست از همان سه سالگی از دیوار راست بالا میرفتی.
خندیدم و گفتم:مگر گربه بودم؟
مادرم آهسته سرم را روی بالش گذاشت و در حالیکه دست به کمرش زده بود بلند شد و گفت:هنوز هم حریف زبانت نمیشوم.
مادر رفت و من درفکر خوابم بودم.کم کم چشمانم سنگینی کرد و دوباره بخواب رفتم و اینبار با صدای بابا علی که از پشت در میپرسید کیه؟آمدم.از خواب بیدار شدم.چقدر احساس خستگی و کوفتگی در بدنم میکردم .صدای تیک تیک ساعت در مغزم پیچیده بود نگاهم را بسوی طاقچه و ساعت گرد انداختم وای چقدر خوابیدم؟ساعت حدود 11 بود.دستم را بردم تا کتابم را از کنار رختخوابم بردارم که صدای ضربه زدن بدر اتاق و بعد خنده های خفیف بگوشم رسید.بعد آهسته در باز شد و فرحناز و دیگر دوستانم سرشان را داخل اتاق کردند و یک صدا پرسیدند:اجازه هست؟
خوشحال شدم میخواستم پر در بیاورم نفس راحتی کشیدم و گفتم بفرمایید بچه ها.ای کاش از خدا چیز دیگر ی میخواستم چه زود دعایم مستجاب شد.نزدیک بود از تنهایی دیوانه شوم.هنوز صدایم خواب آلود بود فرحناز پرسید:تا الان خواب بودی؟خسته نمیشوی؟چند وقت دیگر مدرسه ها باز میشود اصلا جزوه ها را میخوانی؟بی حوصله جواب دادم:میخوانم مگر به غیر از خواندن کار دیگری دارم که انجام بدهم؟یکی از دوستانم جعبه نان گردویی را که آورده بود را باز کرد و جلوی دستم گرفت:حتما صبحانه هم نخوردی؟و دیگری بسوی سماور رفت و خنده کنان گفت:الان چای دم میکنم خوشبختانه آب سماور جوش است.و بعد همه زدیم زیر خنده..کمی دلم باز شد دوباره لبخند روی لبهای خشکیده ام ظاهر شد.فرحناز در حالیکه با فشار نان گردویی در دهانم میگذاشت پرسید:اگر برای نهار بمانیم ناراحت نمیشوی؟اصلا نکند گرسنه بمانیم؟دیگری نگاهی به دور وبر اتاق انداخت و بعد که چشمش به سفره نان افتاد خنده کنان گفت:احتمالا نان دارند.و دوباره فرحناز افزود:پس کباب هم مهمان من.
بچه ها چرا شرمندم میکنید؟همین که از تنهایی بیرون آمدم کافیست.دوباره فرحناز غش غش خندید و در میان خنده هایش گفت:خب حالا که انقدر خوشحالی شام هم میمانیم.و دوباره صدای خنده فضای اتاق را پر کرد.
romangram.com | @romangram_com