#غرور_عاشقان_پارت_74
در بین راه مرتب حرف میزد.سرم را خوردی فرحناز.و او بی اهمیت فقط حرف میزد.فرید اینوطر است اینها رادارد چکار میکند چقدر تو را دوست دارد و مدام حرفهای تکراری میزد.
وقتی بخانه رسیدیم با التماس گفتم:فرحناز!تو را بخدا به مادرم هیچی نگو غصه میخورد فکر مادرم عوض میشود.
مصرانه گفت:تو که به فکر خودت نیستی بگذار مادرت تصمیم بگرید.نترس!مادرت که بد تو را نمیخواهد میداند میخواهی در بهترین خانه زندگی کنی و بهترین امکانات راداری دیوانه!هر دختری آرزو دارد این موقعیت راداشته باشد تو میآیی و خانم آن خانه میشوی.
شاید اگر فرحناز از من خواستگاری نکرده بود هیچ زمان نمیفهمیدم که بهرام را دوست دارم.یعنی بخودم فرصت فکر کردن نمیدادم.با اینکه مصمئن بودم من و بهرام بهم نمیرسیم ولی باز دلم به ازدواج راضی نمیشد.ولی فرحناز کار خودش را کرد.به مادرم گفت.طوری صحبت میکرد که مادرم در ذهن خودش مجسم کرد بعد از این من هرگز خوشبختی را بدست نخواهم آورد.
مادرم با کنجکاوی و سماجت بمن نگاه کرد و گفت:حالا تو با خود فرید صحبت کن شاید راضی شوی بخدا پری اگر بخواهی لجباز یکنی شیرم را حرامت میکنم.و زد زیر گریه.بعد در بین گریه هایش ادامه داد:تو با این پسر حرف بزن شاید خدا...مهرش را...در دلت...بیندازد.
گریه های مادرم دل سنگ را آب میکرد طاقت دیدن اشکهایش را نداشتم.خدا مرا مرگ بدهد که اینطور این پیرزن زجر کشیده را میرنجانم.دست گردنش انداختم و صورتش را بوسیدم و گفتم:چشم مادر هر چه شما بگویید.و خطاب به فرحناز افزودم:بیایید خواستگاری فقط به شرظ اینکه با فرید تنها صحبت کنم.
قرار خواستگاری عصر پنجشنبه بود.مادرم خانه را تمیز و مرتب کرده بود.چند جور میوه خرید شیرینی خرید ظرف چینی و بشقابهای نقش و نگار دار از خانه فرانک آورد.ولی برای من روز عزا بود دلم میخواست از خانه بیرون میرفتم و در جایی خلوت فریاد میکشیدم و درونم را بیرون میریختم.زنگ زدند دلم فرو ریخت مادرم گفت:پری برو در را باز کن.آب دهانم را قورت دادم و با اکراه بسوی در حیاط رفتم.دستم را که بردمدر حیاط را باز کنم ناگهان بهرام را دیدم که از پله های ساختمان پایین آمد.خشکم زد و ماندم که چکار کنم.بهرام بطرف اتومبیلش میرفت و از دور بمن نگاه میکرد.قیافه اش جدی شده بود و کاملا تشخیص دادم ناراحت است.ولی دلیلش را نمیدانستم پیش خودم فکر کردم شاید دوباره چیز یخواسته و فرانک مخالفت کرده.قبل از اینکه بهرام در ماشین را باز کند من سلام کردم .آهسته و خشک فقط یک کلمه گفت سلم بعد بی آنکه نگاهم کند سوار شد.
در را باز کردم فرحناز برادرش مادرش با دسته گل کنار اتومبیلشان ایستاده بودند.حالت عجیبی پیدا کرده بودمو دوباره به بهرام نگاه کردم.
پری؟
romangram.com | @romangram_com