#غرور_عاشقان_پارت_165


گفتم:« بهتر است تا بیشتر دعوایمان نشده بروم و چیزی برای خودت آماده کنم.» گفت:« نمی خواهد زحمت بکشی عزیز دلم. از بیرون حاضری می خرم. برو استراحت کن.» نگاهم به ساعت افتاد. اشک در چشمم حلقه بست، بهرام من دو ساعت و نیم روی دست تو خوابیدم ؟ آنوقت تو حتی ...آه بهرام ... بهرام و ...شب از نیمه گذشته بود. با بهرام مسابقۀ گفتن زیباترین جملۀ عاشقانه را داشتیم. تمام برقها را خاموش کرده بودیم ، فقط یک آباژور روشن بود. صدای موزیک ملایمی محیط را شاعرانه تر کرده بود. پانزده روز از تاریخ ازدواجمان می گذشت، ساعت هشت صبح بود، بهرام طبق معمول درها را قفل کرده و رفته بود. از دفترم فقط چند برگ سفید باقی مانده بود. قلم را برداتشم ، اما ترسم از این بود که برگ دفترم تمام شود. با خودم گفتم: باید صبح به بهرام می گفتم برایم دفتر بخرد و بیاورد. نوشتم :« امروز پانزده روز از زندگی مشترک من و بهرام می گذرد. امروز دو اتفاق مهم می افتد. اول آنکه بهرام مطب جدیدش را افتتاح می کند و دوم آنکه مادرم از مشهد بر می گردد. باید خانه را تمیز کنم و غذای خوبی بپزم تا ببیند دخترش چه قدر از زندگیش راضی است و چه قدر عاشق شوهرش است» حالا تمام صفحه های قبل را ورق زدم و کم کم خاطره ها برایم زنده شد. آخرین جمله را نوشتم :« من عاشق بهرام هستم.» و دفترم را بستم. « الان ساعت ده صبح است. هنوز بهرام برنگشته، دستهایم از شدت درد دارند می لرزند. می دانید چه اتفاقی افتاد؟ می نویسم. برای این می نویسم که کسی فکر نکند بهرام مقضر بوده. ناله کنان می نویسم. وقتی صبح دفترم را بستم یکراست به آشپزخانه رفتم. ظرفهای صبحانه را شستم . بعد خانه را تمیز کردم. همه جا برق می زد. دوباره به آشپزخانه برگشتم و شروع به پختن غذا کردم ، کاملاً سرم به کار آشپزی مشغول بود که زمگ زدند، ناگهان دلم فرو ریخت. با خودم فکر کردم یعنی چه کسی پشت در است. نکند مادرم آمده باشد. ولی نه ، بهرام پیغام فرستاده بود وقتی مادرم آمد اول به آدرس مطب برود. پس یعنی ممکن است چه کسی پشت در باشد؟ نکند ... نکند فرید ... وای خدای من؟ ترسیده بودم. وحشت برم داشته بود. جرات نمی کردم بپرسم کیه. آهسته گاز را خاموش کردم. تصمیم داشتم زیر غذا را خاموش کنم و به اطاق خواب بروم بی سر و صدا بنشینم تا بهرام بیاید. آنقدر با عجله گاز را خاموش کردم و قدم اول را که برداشتم، ناگهان لبۀ چین دار آستینم به دستگیرۀ قابلمۀ غذا گیر کرد و قابلمه روی بدنم افتاد. روی پای راستم. از رانم تا نوک اگشتهای پایم سوخت. ناگهان جیغ کشیدم سوختم. دیگر نمی توانم بنویسم. گوشتم تکه تکه شده. پوستم پخته شد، فقط می بینم از تمام پایم خونابه می ریزد.آه خدایا فقط تو می دانی که چه دردی می کشم. دارم می نویسم که فقط مردم بدانند من خودم مقصر بودم. کسی با بهرام من کاری نداشته باشد. آه بهرام عزیزم کجایی؟ بیا که دارم می میرم. بیا که فقط به خاطر تو نه از خانه خارج می شود و نه حتی از کسی کمک می خواهم. تا بدانی که قولم قول بود. دارم از درد می میرم ولی بدان که نه من مقصر بودم . نه ، تو. این فاصلۀ طبقاتی بود که من به این حال افتادم . آری ، اگر من می توانستم راحت وارد خانوادۀ شما بشوم الان این طور در این خانه که درهایش قفل است اسیر باشک و کسی نباشد که دردم را بفهمد. اگر خانوادۀ تو مرا می پذیرفتند حالا گرفتار نبودم . تو هم خیالت راحت بود. چون تنها نبودم.


romangram.com | @romangram_com