#غرور_عاشقان_پارت_164
کمی ترسیده بودم. از روی صندلی بلند شدم و گفتم:« خب کتاب دیگر. گفت:« می دانم ، می بینم که کتاب است. منظورم این است برای چه اینجا هستند.» گفتم:« منظورت را نمی فهمم، خب می خواهم بروم دانشگاه ...» دیگر نگذاشت ادامه بدهم. گفتم: « از امروز دانشگاه نمی روی.» « بهرام!» همین که گفتم. فعلاً صلاح نیست از خانه بیرون بروی. یعنی دوباره می خواهی دلیلش را بشنوی؟گفتم« نه» و گفت:« برو لباست را عوض کن. این کتابها را هم از جلوی چشم من بردار.» گفتم:« بهرام» گفت:« همین که شنیدی» و نشست و مشغول خوردن صبحانه شد. کتابها را برداشتم و از آشپزخانه بیرون رفتم. وقتی برگشتم دیدم با خودش حرف می زند. لقمه در دهان می گذارد و با حرص می گیود:« کور خواندی آقا! مگر من می گذارم این فرشته را از چنگم در بیاوری. من خودم شیطان را درس می دهم.» به روی خودم نیاوردم و وارد آشپزخانه شدم«بهرام جان چای بریزم ؟» گفت:« برای خودت بریز» و بلند شد و افزود:« نه، تو بیا بنشین، من برایت می ریزم.» آنوقت فنجان چائیم را عوض کرد و گفت:« این هم یک چای داغ برای عشق خودم» و پرسید:« عزیزم امروز که برای خانه چیزی نیاز نداری؟» گفتم:«نه، فقط برای سالاد کاهو می خواهم که مهم نیست خودم می خرم.» چنان داد زد:« خودت می خری؟ من می گویم از خانه بیرون نرو ...» بلند شدم و فوری یک لیوان آب دستش دادم:« چشم عزیزم. نمی روم بیرون. خودت که برگشتی سرراهت بخر.» کمی آرام شد. اما با دلخوری ازمنزل خارج شد. باز در را قفل کرد تنها شدم. تمام فکرم پیش بهارم بود. چرا باید این طور زجر بکشد؟آخر فرید که هنوز حرکت ناشایستی نکرده. چرا می ترسد، وقتی من عاشقش هستم، وقتی می داند که چه قدر دوستش دارم. آه بهرام. عزیزم . و دلم شور می زد که نکند برود سراغ فرید. نکند... آنقدر فکر کرده بودم که پاک غذا و کار خانه را فراموش کرده بودم. ظهر شد. بهرام برگشت. خوشحال بود، گفت مطب را معامله کرده. یک جعبه شیرینی هم خریده بود. مرا بوسید و گفت:« خوشحالیم از این بابت است که فاصلۀ مطب با خانه راهی نیست می توانم مرتب بیایم و به تو سر بزنم.» بعد بو کشید و گفت:« غذا چی درست کردی عزیزم.» گفتم:« هنوز هیچی ، ولی همین الان درست می کنم» گفت:«هیچی؟» و انگار که باور نکرده سرش را در آشپزخانه کشید و چون اجاق را خالی دید برگشت. گفتم:«بهرام» جوابم را نداد. کیفش را زمین گذاشت و وارد پذیرایی شد، سراغ پرده ها رفت. از بخت برگشتۀ من گوشه ای از پارچۀ سفیدی که پشت پرده های توری زده شده بود کنار رفته بود. از همان جا که پشت پنجره ایستاده بود پرسید:« این چرا کنار رفته؟» گفتم:« من نمی دانم.» گقت:«آمده بودی پشت پنجره؟» گفتم:« نه به خدا بهرام» از بس دوستش داشتم و عاشقش بودم هرچه می گفت برایم لذت بخش بود. به سویم آمد . گفت:« پس بگو چرا غذا درست نکردی.» مشغول بودی؟ پرسیدم:« مشغول چی؟» به پنجره اشاره کرد و گفت:« یادت می آید وقتی هنوز نوجوان دبیرستانی بودی ، چه طور دزدانه از پشت پرده مرا نگاه می کردی؟ هنوز هم این اخلاق را داری؟ بگو ببینم داشتی کسی را نگاه می کردی؟ فرید را؟» هرچه بیشتر حرف می زد، بیشتر عشقش کورم می کرد. بیشتر از شدت تکانهای عشقش تنم می لرزید . بیشتر در آتش عشقش می سوختم. از لحن حرف زدنش، از این همه شدت علاقه اش لذت می بردم. داد کشید:« پرسیدم چه کسی را نگاه می کردی؟» گفتم:« من اصلاً پشت پنجره نرفتم» پرسید« پس چهار ساعت چه کار می کردی» و نگاهی به دور و بر خانه انداخت افزود:« همه چیز که مثل اولش است. پس نمی توانی بگویی خانه را تمیز کردم و یا غیره . راستش را بگو! آن حرامزداده نامرد را دید؟» و دوباره یک سیلی و بار دوم در طرف چپ صورتم سیلی دیگری حس کردم. اما هنوز عاشقانه نگاهش می کردم و گفتم:« نه به خدا.» موهایم را کشید و گفت:« بگو که فرید را ندیدی» از شدت درد کشیده شدن موهایم جیغ زدم و گفتم:« ندیدم ، به خدا ندیدم» گفت:« دیدی هنوز فکر آنجاست لعنتی!» محکم گلویم را فشار داد. روی زمین افتادم. چشمهایم تار شدند و نفسم بند آمد. صدایش را شنیدم. همان لحظه بود. یک دفعه آتش خشمش فروکش کرد. شاید ترسیده بود که مرا در آن حالت می دید. سرم را بلند کرد. توی صورتم فوت می کرد« پری؟ پری جان. پری؟» قلبم را ماساژ داد و نبضم را گرفت. دوید و برایم آب آورد:« پری جان بیا بخور. بیا عزیزم» و چند جرعه از آب که نوشیدم سرم را در آغوش گرفت و چنان با ولع دستهایم را می بوسید که برای آرامشش زبان باز کردم و گفتم:« نترس بهرام طوری نشدم. فقط نفسم بند آمد.» زیر گلویم را بوسید و اشک در چشمش حلقه بست: پری طوری نشدی؟«پری اگر تو نباشی من چه کار کنم؟ به خدا دیوانه می شوم» هرچه بیشتر حرف می زد بیشتر مرا شیفتۀ خودش می کرد. گفتم:« من سالها آرزو داشتم سرم را روی سینۀ تو بگذارم ...» گفتم: « نگو پری. تو را به خدا نگو. دیوانه ام کردی.» و همچنان جای آتش بوسه های را بر جای سیلی ها و موهایم که هنوز در چنگش مانده بود را حس می کردم. گفتم:« بهرام . بهرام جان» و نفهمیدم که چه طور خوابم بر. وقتی چشم گشودم هنوز دستش در همان حالت زیر سرم بود. برای اینکه من از خواب بیدار نشوم تکان نخورده بود. از آب لیوان دستش را نمدار کرد و روی پیشانیم کشید:« خوبی عزیزم؟» خوب بودم. بهتر از همیشه بودم. اگر چه بدنم را تکه تکه می کردند. گفتم:« دوستت دارم بهرام. تو باید بدانی که تو را به تمام دنیا ترجیح دادم.» انگار که از من خجالت می کشید سرش را پایین انداخت و آهسته گفت:« ببخش پریف به خدا تقصیر من نیست. تو نمی دانی شبها چه فکرهای از مغزم می گذرد. تو نمی دانی من چقدر وحشت دارم روزی تو را از دست بدهم. پری تو نمی توانی تصور کنی چه قدر دوستت دارم.»
romangram.com | @romangram_com