#غرور_عاشقان_پارت_163
گفت:« وقتی تو هم در کنار من هستی گرسنگی معنایی ندارد. من به خاطر تو می روم. » گفتم از خودم چند می خری بعد چند می فروشی؟» لحظه ای مکث کرد و گفت:« یعنی می خواهی می خواهیی به من بگویی تو بیشتر مرا دوست داری؟» گفتم:« این که تعارف نیست آنچه که عیان است چه حاجت به بیان است.» زیر چانه ام را گرفت و خیلی جدی گفتم:« باید بدانی که اگر می دانستی من چه قدر دوست ...» دیگر ادامه نداد و افزود:« هرگز راجع به دوست داشتن با من بحث نکن.» انگار جلوی چشمم پردۀ تاری کشیده بودند. گفتم:« چشم» بیرون رفت و در را بست. قدم اول را برنداشته بودم که کلید به در انداخت و وارد شد. گفتم:« چه شد بهرام جان؟ چرا برگشتی؟» گفت:« پشت پنجره نروی ها؟» گفتم:« چشم» دوباره گفت:« وقتی برگردم دلم می خواهد آرایش کرده باشی.» خندیدم و آهسته چشمهایم را به علامت گوش کردن حرفش بستم و باز کردم. این بار گفت:« تا وقتی برمی گردم، فقط به من فکر کن.» قبل از اینکه جوابش را بدهم افزود:« قول می دهی؟» دیگر طاقتم تمام شد و عاشقانه گفتم:« دوستت دارم بهرام» و چون خیالش راحت شد در را بست. اما این بار از صدای چرخیدن کلید در قفل فهمیدم که در را قفل کرد و بعد صدای پایش را روی پله ها که به گمانم هر دو تا را یکی می رفت. خواستم بروم و سوار شدنش را ازپشت پنجره ببینم. اما قول داده بودم. راهم را به سمت اطاق خواب کج کردم. جلوی میز آرایشم نشستم. آن طور که دوست داشت خودم را آرایش کردم. موهایم را پریشان کرد. یک دست لباس از همانهایی که خودش برایم خریده بود پوشیدم. یک لباس راحت به رنگ صورتی که گلهای ریز بنفش داشت و از بلندی روی زمین کشیده می شد. پائینش چین داشت. همین طور لبه های آستینش که تا روی مچم بود. بهرام می گفت دوست دارم همیشه لباست پوشیده باشد حتی در خانه. بیشتر از نیم ساعت طول نکشید که بهرام برگشت. میز را چیدم . شنیدم به محض اینکه چشمش به من افتاد نگران پرسید:« کسی نیامد؟» خودش زیر لب جواب خودش را داد. در که قفل بود. دوباره پرسید:« کسی زنگ نزد؟ گفتم:« نه، چطور مگه.» در را پشت سرش بست و وارد آشپزخانه شد. از همان جا پرسید« پشت پنجره که نرفتی.» گفتم« نه» و پشت سرش وارد آشپزخانه شدم. انگار هنوز نگران بود گفت:« می ترسم یک وقت که خانه نیستم. این نامرد ... اصلاً نمی خواهم اسمش را بر زبانم بیاورم.» « بهرام تو خیالاتی شدی.» محکم دستش را روی میز کوبید و گفت:« این خیالات نیست. تو نمی دانی مردها چه موجوداتی هستند. الان او» منظورش فرید بود.افزود:« مار زخمی است. تو نامزدش بودی. یادت رفته؟به خاطر من رهایش کردی. اگر خود من جای او بودم چه کار می کردم. حتی تصورش وادارم می کند که رقیبم را بکشم. یا شاید ... نقشۀ دیگری بکشم» گویا حرفهای بهرام در روحیۀ من هم اثر گذاشته بود. پرسیدم:« چه نقشه ای؟» بلند شد. آهسته قدم برداشت. صدایش آرام و شمرده بود. گفت:« مثلاً ممکن است تمام مدت کشیک بکشد. وقتی مطمئن شود من خانه نیستم با نقشه ای ماهرانه وارد خانه شود و آنوقت ..آنوقت ...» بعد بهرام انگار که زده باشد به سرش داد کشید. و قدمهایش را تندتر کرد و به سوی من آمد:« باید خیلی مواظب تو باشم پری. تو هم باید به حرفهای من گوش بدهی. باشد؟» گفتم:« چشم عزیزم. من که قول دادم» آن گاه دستش را در جیبش کرد و بسته ای کادو شده را درآورد و به دست من داد:« بیا عزیزم ، ببین خوشت می آید؟» آرام آرام بسته را باز کردم. یک قلب که قلب دیگری رویش حک شده بود با یک زنجیر. از دستم گرفت و خودش به گردنم انداخت و دوباره عذرخواهی کرد. صبح روز بعد میز صبحانه را چیده بودم و منتظر نشسته بودم تا بهرام بیاید.وقتی وارد آشپزخانه شداول به کتابهایم نگاه کرد:« اینها چیه؟» در حالی که با قاشق چایی را هم می زدم لبخندی زدم و گفتم:« حالا دیگر کتابهایم را نمی شناسی.» صدایش را بلند کرد و دوباره روی میز زد. ضربه اش آنقدر محکم بود که از شدتش مقداری از چایها روی میز ریختند. صدایش بلند بود گفت:« شوخی نکن پری، پرسیدم اینها چیه.»
romangram.com | @romangram_com