#غرور_عاشقان_پارت_162

« کار خاصی نداشت . از مادر پیغام آورده بود.» پرسید:« چه پیغامی؟» « برای چه می پرسی بهرام؟» با دلخوری گفت:« نباید بپرسم؟» دستپاچه گفتم:« چرا ... البته که باید بپرسی. والله راستش پیغام آورده بود که مادرم بیمار شده و فرید ...» که ناگهان برقی از جلوی چشمانم جهید. آخ و دستم را جای سیلیش گذاشتم. سرم را پایین انداختم. گفت:« مگر نگفتم هیچ زمان اسم آن حرامزاده را نیاور » بعد ته ماندۀ سیگارش را در سطل زبالۀ اطاق خواب انداخت و از اطاق خواب خارج شد. هنوز دستم به صورتم بود که برگشت. دوباره لبۀ تخت نشست. زیر بغلم را گرفت و بلندم کرد:« تو چشمهای من نگاه کن پری ببینم.» وقتی در چشمهایش نگاه کردم گفت:« فرید چه کار کرده؟» خواستم حرف بزنم که گفت:« اسمش را نیاوری ها؟» سرم را تکان دادم و مظلومانه گفتم:« چشم» گفت:« حالا بگو» وقتی برایش تعریف کردم که مهرانگیز چه گفته ، پرسید: « مطمئن هستی که از فرید چیز دیگری نگفت.» « به خدا ، فقط همین را گفت.» « تو چه گفتی؟» « گفتم، خوشبخت هستم. گفتم از زندگیم راضی هستم.» یک سیگار دیگر برداشت که از دستش کشیدم:« چه کار می کنی بهرام؟ می خواهی خودکشی کنی؟ تو که لب به سیگار نمی زدی. اگر فکر خودت نیستی ، فکر مرا بکن ، به من رحم کن. بدون تو من می میرم. به خاطر من از خودت مراقبت کن.» انگار اصلا! حرفهای مرا نمی شنید ، مانند کسی که با خودش حرف می زد گفت:« پس فرید در دانشگاه چه کار می کرد؟ برای چه آمده بود.» و بلند شد و صدایش را بلند کرد« از جان من چه می خواهی فرید؟ لعنتی ...» کیفش را برداشت و لحظه بعد که پشت سرش رفتم دیدم کنار جا کفشی ایستاده و با یک دست کفشهایش را بر می دارد. و خیره به پنجره های خانه گفت:« برو، پنجرۀ آشپزخانه را بکش.» گفتم:« کجا داری می روی بهرام؟» مثل کسی که کنترلش را از دست داده بود دوباره کفش هایش را در آورد و به سوی اطاق خواب رفت. صدای کشیده شدن پرده را شنیدم. پشت در آپارتمان ایستادم و دستهایم را به دیوار گرفتم. روبه رویم ایستاد. گفتم:« تا نگویی کجا می روی ، نمی گذارم یک قدم بیرون بگذاری.» با لحنی تند گفت:« باید تکلیفم را با این نامرد روشن کنم» می دانستم منظورش فرید است. گفتم:« باشد ، ولی چه طوری ، می خواهی چه بگویی. مگر در دانشگاه آمدن غدقن است. مگر گناه است. وقتی نمی توانی چیزی ثابت کنی.» بعد همانطور که دستهایم به دیوار کشیده می شد روی زمین نشستم. محکم پشتم را به در چسبانده بودم. صدایم را پایین آوردم و گفتم:« تو فقط داری خون خودت را کثیف می کنی.» مانند کسی که قانع شده باشد ، عرق از پیشانیش پاک کرد و روی زمین نشست و صورتش را به صورتم نزدیک کرد. رفتارش چندان نرمال به نظر نمی رسید. دستش را جالی سیلی گذاشت و بعد محکم جایش را بوسید. چند بار پشت سر هم. فقط می پرسید:« دوستم داری پری؟» و چنان محکم مشتش را به در کوبید که جای چهار بند انگشتش روی در به جا ماند. چشمهایش از شدت عصبانیت سرخ شده بودند. اما من نمی ترسیدم و سرم را در آغوشش پناه داده بودم. صدایش را شنیدم که با حرص گفت:« لعنت به این دست.» بعد مثل مادری که کودکش را بعد از تنبیه ناز می کند گفت:« دردت آمد؟» گفتم:« درد عشق بود» نفس راحتی کشید و گفت:« به من بگو دوستت دارم.» محکم بازویش را گرفتم و گفتم« بیشتر از آنچه فکر کنی دوستت دارم بهرام.» و زدم زیر گریه و باز نفس گرمش به صورتم خورد. یک ساعت گذشت. خواستم پرده ها را کنار بکشم. گفتم:« نمی خواهد. روسری نداری ، یک وقت از آن ساختمان رو به رو کارگرها نگاهت می کنند.» خندیدم و گفتم:«خب خودت که می گویی کارگر.» باز ابروهایش را در هم کشید و گفت:« کارگر دل ندارد؟» باز لذت غیرتش زندگی را برایم شیرین تر کرد. مرتب راه می رفت و پشت پرده ها را می پوشاند. پرسیدم:« بهرام برای نهار چه بپزم؟» نگاهی به ساعت انداخت و گفت:« عزیزم ساعت سه بعدازظهر شده. نمی خواهد با عجله آشپزی کنی، خودم یک فکری می کنم. تو، بگو ببینم! چی دوست داری ها؟» و دوباره پیشانیم را بوسید و بابت سیلی که به صورتم زده بود ، عذرخواهی کرد.گفتم:« غذای روح من تو هستی. وقتی تو را می بینم اصلاً گرسنه نمی شوم.» حالا به خاطر من بگو. گفتم:« پس هر چه که خودت می خوری.»


romangram.com | @romangram_com